به بهانه سالروز قيام تاريخى 15 خرداد ؛ آغاز ين روز بيعت
خورشيد بى غروب امام خمينى
به ياد هفدهمين سال رحلت امام امت(ره)
داغدارانه و بىشكيب، در هفدهمين سال غروب آن خورشيد بىغروب،همچنان در سوگيم. پس ... اى اشكها، اى ديدهها، بباريد و در سينهها بذر غم واندوه بكاريد. ما هنوز هم، رنج صبورى در دورى از امام راحل(ره)را، همچنان دردمندانه، تحمل مىكنيم.
بر اين باوريم كه: خرسندى آن بزرگ، در تداوم راهش و استمرارخطش، با حضور در صحنه، با حفظ ارزشهاى انقلاب، با وفادارى بهآرمانهاى والاى امام، با «وحدت كلمه» و با «اطاعت ازرهبرى» است. اين استشاخص و مرز در «خط امام» بودن. حق، همچنان در رگهاى آگاهى امت ما جارى است. سالگرد نيمه خرداد، هم يادآور به خونخفتگان آن روز سرخ است،كه در حمايت از امام و مبارزه با طاغوت، به خون خفتند، همتداعىكننده هجرت امام عارفان و قلب مبازران و جان بسيجيان وروح حوزه و حوزويان به حكومت اعلاست.
از آن نيمه خرداد خونين، تا اين خرداد غمآجين، چه حادثهها وفراز و نشيبها بوده است كه دل عظيم امام امت، تحمل آن همهموجهاى سنگين را داشته است. در آخرين بيتيكى از غزلهايشفرموده است: سالها مىگذرد، حادثهها مىآيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشمبارى، خرداد، بار غم بر دلمان مىنهد و ياد آن «حادثه»، شورىدر دلها و رستاخيزى در جانها پديد مىآورد. چشمه خرداد، هنوز هم جوششى زلال، از معنويت و حماسه وارزشهاست، هر چند دستهايى بخواهند اين چشمه را بيالايند. نيمه خرداد، هنوز هم مظهر صلابت و مقاومت دينداران خداباور دربرابر «موج بىدينى» و «سلطه طاغوتى» است، هر چند كسانىبخواهند آن را از خاصيتبيندازند.
چهاردهم خرداد، هنوز هم علىرغم گذشت هفده سال، روز اندوه و مصيبت فرزندان معنوى امام وسوختگان عشق آن پير و مراد است، هر چند بعضى بخواهند به نامشادى و نشاط، جامه عزا در سوگ آن يار سفر كرده را از تن امتدرآورند و «عصر خمينى» را پايان يافته تلقى كنند. اينك، گر چه امام نيست، راهش كه هست! «خط امام»، صراط مستقيماين امت مصطفايى است. «كلام امام»، ترسيمكننده سمت و جهتحركت انقلابى ماست. «ياد امام»، احياگر ارزشها و يادآور اهداف و آرمانهايى استكه به خاطر آنها، جانها فدا شد و خونها نثار گشت و ديدهها بهخون نشست و دلها خون شد. امروز، خوشحاليم كه در «افقرهبرى»، خورشيدى فروزان مىتابد، كه كلامش «خمينىگونه» ومواضع او قاطع و پر صلابت است.
اينك، «هفده سال» از آن «مصيبت عظمى» كه دست تقدير برسرنوشت امت ما رقم زد، مىگذرد. ده سالى كه يك روزش هم بى «ياد امام» به سر نكردهايم. ده سالى كه هر روزش، در تعقيب نمازهايمان، رضوان خدا را براىآن پير و مراد، و دوام و نصرت را براى انقلاب و نهضتش ازخداوند خواستهايم. ده سالى كه على رغم توطئههاى نهان و آشكار براى شكست انقلاب وتغيير مسير و تحريف مواضع و احداث موانع، نه رخنهاى در اركانآن پديد آمده است، نه گرد ياس بر چهرهها نشسته و نه«آمريكا» در طرح نفوذ در بدنه انقلاب، به توفيقى دستيافتهاست. نه امت وفادار ما، گوش به ياسآفرينىهاى بوقهاى دشمنسپردهاند و نه ذرهاى از سنگر حمايت از اسلام و نظام ولايت، عقبنشستهاند. آن قافلهسالار رهايى، آن امام بزرگ، چهره در نقاب خاك كشيد وما را به داغ يتيمى مبتلا ساخت، اما بنيان انقلابش و شالودهنهضتش را چنان عميق و استوار پىافكنده و برآورده است كه اينهمه سيل توطئه و موج فتنه و طوفان دشمنى آن را نلرزانده است. آن جان، از تن امت جدا شد، ولى روح «ولايت فقيه»، اين تن راهمچنان شاداب در مسير همان جان و جانان، نگه داشته است. اگر عفونتى به مشام مىرسد، از مردارهايى است كه از اين روح،جدايند! خدا را شكر كه سايه ولايتبر سرماست. پروردگارا! نعمت ولايت و رهبرى را از ما مگير.
حياتِ الگويى امام حسين (ع)
وقتى خداوند، براى هدايت بشر، «راهنما» فرستاد و براى تعيين راه و پيمودن مسير، «حجّت» قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت.
الگوهاى مكتبى، الگوى همه جانبه امت براى راهيابى به كمال و خودسازى و بندگىاند. حسين بن على عليهالسلام نيز يكى از اين اسوههاى كامل و الگوهاى همه جانبه است و آنچه از حضرتش بايد آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستيزى، كه درس عبوديت و سخاوت و جوانمردى و ارزش گرايى و تهجّد و انس با قرآن و تكريم انسان است.
اينك، نگاهى به بخشى از ابعاد الگويى سالار شهيدان داريم، تا روشن گردد كه شخصيت وى به بُعد شورآفرين و حماسى عاشورا و انگيزه آفرينى جهاد در كربلا خلاصه نمىشود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست، مىتوان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت و «سيره حسينى» را چراغ راه قرار داد.
در عصر بازسازى ايمانى و فرهنگى، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليهالسلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتّى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنههاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.
1. نماز، اوج بندگى
سالارما، حسين بن على عليهماالسلام ، شب عاشورا براى انس با خدا و تهجّد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نيز، هنگام ظهر به نماز ايستاد تا به ما بياموزد كه جان بر سردين و خداجويى نهاده است. سعيد بن عبداللّه حنفى، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتى مىايستد، تا حسين بن على عليهماالسلام ، آخرين نمازش را بخواند و با 13 تير كه بر پيكرش مىنشيند، به شهادت مىرسد.1
ابوثمامه صائدى نيز ـ كه خودش شهيد نماز است ـ در روز عاشورا، فرا رسيدن هنگام نماز را يادآور مىشود. امام حسين عليهالسلام دعايش مىكند كه خدا از نمازگزارانِ ذاكر قرارش دهد.2
اين كه در زيارتهاى حسين بن على عليهالسلام ، او را اقامه كننده نماز خطاب مىكنيم «اشهد انّك قد اَقَمْتَ الصلّوة...»3 جلوه ديگرى از اهميت نماز را در زندگى و شهادت آن پيشواى معنويت و عبوديت نشان مىدهد.
2. رضا، اوج ايمان
كمال بندگى در «رضا» به رضاى الهى و فرمان اوست. حسين بن على عليهالسلام در حركت به سوى كربلا، اظهار اميدوارى كرد كه آنچه را خداوند برايش اراده كرده باشد، «خير» باشد، چه با فتح، چه با شهادت «ارجو ان يكونَ خيراً ما اراد اللّه بنا، قُتِلْنا ام ظفرنا»4. در قتلگاه نيز جملات زيباى «الهى رضىً برضاءك و تسليماً لامرك» كه بر زبان او جارى شد، نشانه خلوص در بندگى و رضا به قضاى خدا و رنگ خدايى داشتن جهاد و شهادت اوست.
| يكى درد و يكى درمان پسندد | يكى وصل و يكى هجران پسندد | من از درمان و درد و وصل و هجران | پسندم آنچه را جانان پسندد |
«رضا اللّهِ رضانا اهل البيت5؛ رضايت ما خاندان، تابع رضاى الهى است.»
3. صبر و مقاومت
سيدالشهداء الگوى صبر و شكيبايى در برابر مصيبتها، مشكلات زندگى، زخم شمشير، داغ عزيزان و شهادت فرزندان است.
امام حسين عليهالسلام در آغاز حركت خويش به سوى كربلا، بر صبر تكيه كرد و يارانى را لايق همراهى خويش مىدانست كه بر تيزى شمشير و ضربت نيزهها مقاوم باشند. «فمن كان منكم يصبر على حدّ السيف و طعن الاسنّة فَليَقُم مَعنا»6
در روز عاشورا نيز در خطبهاى كه با اين جملات آغاز مىشود «صبراً بنىالكرام...»7 ياران خويش را بر رنج جهاد و زخم شمشير به صبورى فرا خواند، تا از تنگناى دنيا به وسعت آخرت و از دشوارىهاى دنيا به نعمت و راحت بهشت برسند و مرگ را همچون «پل عبور» بدانند.
هنگام خروج از مكه نيز در ضمن خطابهاى فرمود: «نصبر على بلائه و يُوَفّينا اُجورَ الصّابرين»8
و صبر بر بلا را مقدمه رسيدن به «اجر صابران» دانست كه خداوند عطا خواهد كرد.
روز عاشورا، فرزندش على اكبر را هم با جمله «يا بُنىَّ اصبر قليلاً» دعوت به صبورى كرد و خواهر خويش را در آن روز سرخ، به «صبر» توصيه كرد.
صبر و مقاومتى كه ملت ما از حسين بن على عليهماالسلام و حضرت زينب عليهاالسلام آموختند، آنان را در سالهاى دفاع مقدس و جبهههاى نبرد و صحنههاى انقلاب، رويين تن ساخت و به آزادگان عزيز در سالهاى سخت اسارت، قدرت تحمّل بخشيد.
4. كرامت و بزرگوارى
آقايى و بزرگوارى امام حسين عليهالسلام زبانزد بود. سالهايى كه در مدينه مىزيست و در دوران پدر بزرگوارش، آنچه از دست كريمش مىجوشيد، سخاوت و جود نسبت به سائلان و نيازمندان بود.
به روايت حضرت سجاد عليهالسلام ، امام حسين عليهالسلام بار غذا و آذوقه به دوش مىكشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه زنان نيازمند مىبرد. از اين رو، بر شانههاى آن حضرت جاى آن مانده بود.9
پس، رسيدگى به محرومان و سركشى به مستضعفان را هم بايد از حسين عليهالسلام آموخت. وى روزى بر عدّهاى بينوا گذشت كه سفرهاى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مىخوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود.
شيوه كريمانه وى، شهرت آفاق بود. وقتى سائلى به درخانه امام آمد و در زد، اشعارى با اين مضمون مىخواند كه:
هركس امروز به تو اميدوار باشد، ناكام و نوميد نمىگردد و هركس حلقه در خانه تو را بكوبد، دست خالى بر نمىگردد. تو، سرچشمه جود و سخاوتى و پدرت، كشنده فاسقانِ تبهكار بود. «لم يَخَبِ الآن مَن رجاك...»10
مگر نه اين است كه نوع دوستى، گرايش به مساكين، تواضع و مردمى زيستن و عاطفه انسانى داشتن را هم بايد از الگويى چون حسين بن على عليهالسلام آموخت؟ رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران، در رفتار آن حضرت جلوهگر است و در اين ميدان هم بايد از او پيروى و به او تأسّى كرد.
5. كار فرهنگى و آموزشى
در نقلهاى تاريخى آمده است كه وقتى معلّم يكى از فرزندانش به او سوره حمد را آموخت، هزار دينار جايزه به معلّم داد و به او خلعت و لباس بخشيد و دهانش را پر از گوهر ساخت. وقتى بعضى سبب اين همه بخشش را پرسيدند، فرمود: اينها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش قرآن و سوره حمد)
آن حضرت در ارزشگذارى به تعليم و تربيت و تشويق معلّم و مربّى فرزندان خويش و ارج نهادن به جايگاه تعليم و تربيت نيز، الگوى ماست و بايد از او بياموزيم كه به بُعد فرهنگى و تربيتى كودكانمان بها بدهيم و در اين زمينه، وقت و پول هزينه كنيم.
6. روحيه عرفانى
يك بُعدى بودن، نقصانى براى انسان است. پيشوايان دينى ما در همه ابعاد، صاحب كمال بودهاند و در شيعيان خود نيز اين را مىپسنديدند.
خوف از خدا، چشمانِ اشكبار، حالتِ نجوا و نيايش، زبانِ ستايشگر خدا، زندگىِ سراسر شكر نسبت به نعم الهى، نمازهاى با حال و ركعات بسيار در شبانه روز، بارها سفر پياده به حجّ خانه خدا رفتن، حضور مكرّر بر سر مزار مادر بزرگش حضرت خديجه عليهاالسلام و گريستن و دعا كردن براى او، نيايش ژرف و عاشقانهاش در پاى «جبل الرحمه» و دعاى وى در روز عرفه ـ كه از زيباترين و غنىترين متون نيايشى عارفانه است ـ همه و همه، خبر از روح بلند عرفانى آن حضرت دارد.
پس، از اين بُعد حيات وى و توجّه به خدا و نيايشهاى شبانه و دعاهاى متضرّعانه سيدالشهداء نيز بايد الگو گرفت و بخشى از فرصتهاى روز و شب را به خلوت با خدا پرداخت. اگر در زندگى يك دوستدار و پيرو، اين جنبه مشهود نباشد، در تأسّى به آن اسوه معنويت و نيايش، كوتاهى كرده است.
7. عشق به خدا
از برجستهترين جنبههاى شخصيت سيدالشهداء، محبت پروردگار و دلدادگى او به خداوند و امر و رضاى اوست.
اين كه نسبت به حادثه عاشورا و آمادگى براى شهادتطلبى و پذيرش تبعات و پيامدهاى آن و راضى شدن به يتيمى فرزندان و اسارت اهلبيت، از زبان حضرتش چنين نقل شده است:
| تركتُ الخلقَ طُرّاً فى هَواكا | وَ اَيْتَمْتُ العِيالَ لِكَىْ اَراكا |
نشانه خدا دوستى و عشق به معبود و فنا در «حبّ الهى» است.
اين كه نقل شده است: هرچه امام حسين عليهالسلام به لحظه شهادت نزديكتر مىشد، چهرهاش برافروختهتر و شكفتهتر مىگشت؛ تعبير ديگرى از عشق الهى اوست كه تبديل هجران به وصال را مىديد و به وجد مىآمد.
عمّان سامانى در مثنوى بلند «گنجينة الاسرار» خويش، به رفتار و حالات حسين بن على عليهماالسلام از ديد عرفانى و عشق نگريسته و امام را سرمست از شراب شوق و عشق الهى مىبيند كه پياپى جام محبت و بلاى بيشترى مىخواهد، و او را موجى برخاسته از دريا مىداند كه محو حقيقت خداست و مىخواهد باز به همان دريا بپيوندد و در اين راه، از هرچه جز «او»ست، دست مىشويد و «خود» را قربانى مىكند. وى در اين ترسيم عاشقانه، سراسر عاشورا و صحنههاى رزم فرزندان و ياران را جلوهاى از آن «جذبه الهى» و عشقِ برتر مىشناسد و شهادت هركدام از ياران را همچون «هديه» به درگاه دوست توصيف مىكند، تا رضاى محبوب تأمين شود و به بزم قرب، بار يابد.
چنين روحيهاى و عشقى، بىشك در حسين دوستان صادق نيز يافت مىشود، چرا كه الگويشان چنين حسينى است كه در دل، جز محبّت الهى را راه نداده است.
8. ذكر خدا
گوهر ياد خداوند، موهبتى عرشى است كه در هر دل كه جاى گيرد و بر هرزبان كه جارى شود، آن دل و زبان را نفيس مىسازد، چه ذكر قلبى باشد، چه ذكر زبانى.
حسين بن على عليهماالسلام بنده ذاكر خدا بود، پيوسته حمد و ثناى الهى برزبانش و سپاس نعمتها در قلبش. و در راحت و رنج و سرّاء وضرّاء، ياد خدا آرام بخش جانش بود و بر او تكيه داشت و هيچ صحنه تلخ و غمبارى نبود، جز آن كه داروى «ياد خدا» آرامَش مىكرد.
تنها در صبح عاشورا نبود كه با گفتنِ «اللّهم انت ثِقَتى فى كلِّ كَربٍ»، به ياد خدا بودن را ابراز مىكرد و تنها در حملات حماسى روز عاشورايش نبود كه با تكرار جمله «لاحول ولا قوّة الاّ باللّه»11؛ ارتباط قلبى خود را با معبود، بر زبان مىآورد، بلكه همواره گوياى «اللّه اكبر» بود و ذكر «الحمدللّه على كلّ حالٍ» و ياد خدا ورد زبانش بود و «استرجاع» را ـ كه يكى از شاخصهاى ذكر حقيقى، بخصوص در هنگام مصائب و ناگوارىهاست ـ در مواقع مختلف از جمله در راه مكه به كربلا، بر لب داشت.
از ديد امام حسين عليهالسلام شقاوت سپاه كوفه كه براى آن جنايت عظيم حضور پيدا كرده بودند، نتيجه غفلت از ياد خدا بود و چون مىديد آنان به هيچ روى، از كينه و عناد خويش دست بر نمىدارند و بر كشتن او مصمّماند، به آنان مىفرمود:
«لَقَد استَحْوَذَ عليكم الشيطانُ فَاَنساكم ذكر اللّه العظيم»12؛ شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از شما (دل) برده است.
وقتى چراغ ياد خدا در شبستان دل انسان روشن باشد، هرگز شيطان رخنهگاهى براى ورود به خلوتگاه دل نمىيابد و اين خانه كه بايد جاى خدا باشد، مأواى ديو و دد نمىگردد.
پيروان حسين عليهالسلام را سزاست كه مشعل فروزانِ «ذكراللّه» را در اقتدا به سالارشان در دل برافروزند، تا نه دچار يأس و ترديد شوند، نه ملعبه ابليس و هواى نفس.
اينها و بسيارى ديگر از اين گونه ويژگىهاى روحى و رفتارى است كه از حسين بن على عليهماالسلام براى پيروانش در همه اعصار و نسلها «الگويى همه جانبه» ساخته است و منشورى پديد آورده كه از هر طرف به آن بنگريم، جلوهاى خاص و بُعدى مقدّس و الگويى شايسته تبعيّت به چشم مىخورد.
خلاصه سخن آن كه:
هم از معنويت و توجه به خدا و نيايشهاى شبانه امام حسين عليهالسلام بايد درس آموخت، هم از توجه به علم و ادب و دانش و تربيت فرزندان، هم حُسن خُلق و كرامت رفتارى و مستضعفگرايى، هم از ايثار و سخاوت و بذل و بخشش وى، و هم از رأفت و مهربانى و عواطف والاى انسانى نسبت به همنوعان.
حسين بن على عليهماالسلام مقتداى همه و هميشه و همه جاست؛ چه در جنگ و چه در صلح، چه در ميدان جهاد و چه در عرصه اعتقاد، چه در صداقت و پاكى، چه در شجاعت و بىباكى، چه در روحيّه شهادتطلبى، چه در عبادتها و راز و نيازهاى نيمه شبى.
جويندگان راه معنى و طالبان عزت و آزادگى، بايد در «آينه اوصاف حسينى» به تماشاى اين جلوههاى ناب و ماندگار بنشينند و اگر اهل سير و سلوك اند و شيفته «عرفان اهل بيتى»، و اگر به افقى دور دستتر از مادّيات و بلندتر از روزمرّگىها مىنگرند، باز هم بايد به «مرآت حسينى» چشم بدوزند و به اين «آينه حُسْن» بنگرند.
براى الگوگيرى از «اسوههاى حسنه»، بايد به جهات اسوه بودن آنان توجه داشت؛ حسين بن على عليهماالسلام يكى از اين اسوه هاست؛ خود نيز فرموده است: «لكم فىّ اسوة».
مرور به چند نمونه از جهات الگويى سيدالشهداء، براى آن بود كه درسآموزى از اين سرمشق خدايى آسانتر باشد و عملىتر.
آينه سلوك حسينى، پيوسته در منظرمان باد.
پىنوشتها:
1 ـ مقتل الحسين، مقرّم، ص 304.
2 ـ سفينةالبحار، ج 1، ص 136.
3 ـ زيارت وارث (مفاتيح الجنان).
4 ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 597.
5 ـ موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 328.
6 ـ ينابيع المودّة، ص 406.
7 ـ نفس المهموم، ص 135.
8 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 367.
9 ـ حياة الامام الحسين(ع)، ج 1، ص 128.
10 ـ همان، ص 131.
11 ـ موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 414.
12 ـ همان، ص 485.
درسهايي از زيارت عاشورا

انتشارات بوستان كتاب قم ويرايش دوم كتاب درسهايي از زيارت عاشورا را منتشر كرد.
كتاب درسهايي از زيارت عاشورا نوشته جواد محدثي است كه در آن گوشههايي از معارف، پيامها و نكتههاي نهفته در اين زيارتنامه معتبر كه از امام محمد باقر (ع) روايت شده است ذكر گرديده است.
در بخشي از مقدمه اين كتاب اين گونه آمده است: در اين نوشته مقصود، ترجمه يا شرح مبسوط اين زيارت نامه نيست بلكه تكيه روي چند عنصر و محور حساس است كه در اين متن مقدس و مبارك، مطرح شده است و ميتواند به عنوان درس مورد تأمل قرار گيرد.
برخي عناوين مطالب موجود در كتاب درسهايي از زيارت عاشورا عبارتند از: ولايت خون و شمشير، شجره نوراني نبوت خون، خدا، سوگ بزرگ و مصيبت عظمي، خونخواهي كربلا، تجديد پيمان و تحكيم ميثاق، شجره ملعونه بني اميه، جبر و رضا مقام عاشقان صادق.
درسهايي از زيارت عاشورا 64 صفحه دارد و با شمارگان سه هزار نسخه منتشر شده است.
الا ... اى محرم!
تو آن خشم خونين خلق خدايى كه از حنجر سرخ و پاك شهيدان برون زد تو بغض گلوى تمام ستمديدگانى كه در كربلا - نيمروزى به يكباره تركيد تو خون دل و ديده روزگارى كه با خنجر كينه توز ستم، بر زمين ريخت تو خون خدايى كه با خاك آميخت تو شبرنگ سرخى، كه در سالهاى سياهى درخشيد الا ... اى محرم!
تو خشم گره خورده ساليانى، تو آتشفشانى تو بر ظلم دشمن گواهى تو بر شور ايمان پاكان نشانى تو هفتاد آيه، تو هفتاد سوره، تو هفتاد رمز حياتى تو پيغام فرياد سرخ زمانى تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى كه افتان و خيزان رسيده استبر ساحل روزگاران الا .. . اى محرم!
تو فجرى، تو نصرى تويى «ليله القدر» مردم تو رعدى ، تو برقى تو طوفان طفى تويى غرش تندر كوهساران!
الا ... اى محرم! تو ياد آور عشق و خون و حماسه تو دانشگه بى نظير جهاد و شهادت تويى مظهر «ثار» و «ايثار» ياران الا ... اى محرم!
به هنگام و هنگامه هجرى كاروان شهيدان تو آن راهبان روانبخش و مهماننوازى كه در پاى رهپوى آزادگان لاله ارغوان مىفشانى
الا ... اى محرم! به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بيداد، قامت كشيدند و در صفحه سرخ تاريخ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند تو آن آشناى كهن ياد و دشمنستيزى كه همواره در يادشانى
الا .. . اى محرم! تو آن كيمياى دگرگونهسازى كه مرگ حيات آفرين را - به نام «شهادت» به اكسير عشقى كه در التهاب سر انگشتسحرآفرينت نهفته است.
چو شهدى مصفا و شيرين به كام پذيرندگان مىچشانى!
پيام غدير
روزى كه رسول خدا(ص)در «حراى حق» به نبوت مبعوث شد، فرمانهدايت و سعادت انسانها را در كف داشت.
آن روز هم در «پهنه غدير» و در جمع حاجيان برگشته از زيارتخانه خدا به خطبه خوانى پرداخت، باز در انديشه نجات امت وتضمين سعادت آنان بود.
اين است كه «غدير» را حلقه ميانى «رسالت» و «امامت»
مىشناسيم و «ولايت» را تداوم «نبوت» مىدانيم.
غدير، از سويى به «بعثت در حرا» وصل مىشود و از سوى ديگربه «شهادت در كربلا» پيوند مىخورد و فاصله ميان حرا تا كربلارا دريايى از باورهاى پاك و هدايتهاى آسمانى پر كرده است كه در«غدير» تجسم يافته است.
درياى غدير، از ريزش آبشارگون وحى بر جان محمد(ص)لبريز است وقامت دين در زلال «غديرخم» انعكاس مىيابد.
«غدير» ، هنوز هم چشمهاى لبريز از هدايتها و كرامتهاست ودريايى مواج از آب حيات و باور و بصيرت، تا در كوير حيرت وهامون ضلالت، كام جانها را سيراب سازد و هادى انديشهها گردد.
غدير، يك «كتاب مبين» است، سندى براى تداوم خط رسالت درجلوه امامت و صراطى مستقيم كه به سنت پيامبر خدا منتهى مىشود.
امتى كه پاسدار غدير باشد، عاشوراهاى مظلوميت و كربلاهاى خونو شهادت را شاهد نخواهد بود و ولايت در محاق غربت و تنهايىنخواهد ماند.
دريغ و صد دريغ كه كوردلان و خفاشان به تابش خورشيد، دل وديده نسپارند و به تيرگى و ظلمتخو كنند و همچون گلهاى باچوپان باشند و راهى بى راهنما و شبى بى چراغ و كشتىاى بى ناخداو دشتى بى چشمه و كويرى بى آب...!
قافلهاى كه از زيارت كعبه بر مىگشت و راهش حق بود و بارشايمان و مقصدش «الله» ، وقتى به غدير خم رسيد، چشم به افقىدوخت كه پيام هدايت داشت و دستى را ديد كه خورشيدى فرا دستبردو به همگان نشان داد كه:
هر كه را باشم منش مولا و دوست ابن عم من على، مولاى اوست
و گوش امتبه دهانى بود كه از وحى و غيب مىگفت و به خدا وصلبود و دامن، دامن معرفتبراى بندگان خدا هديه مىداد و خرمن،خرمن كرامت و معنويت پيش پايشان مىريخت، تا از وسوسههاى نفس وتلبيس ابليس و فريب نفاق رها شوند و همچنان «عبد خدا» و«مطيع رسول» بمانند.
ولى.... مگر شيطان مىگذارد كه بندگان خدا، راه بندگى را بىدرد سر بپيمايند و به مقصد برسند؟!
خطبه حضرت رسول در آن دشتسوزان، آب گوارايى براى روحهاىعطشناك بود كه مىرفت تا هميشه تاريخ را سيراب سازد.
اما.... مگر گذاشتند كه اين زلال گوارا به جانهاى تشنه برسد؟
رسول خدا(ص)مىخواست دست «امت» را در دست «امام» بگذارد،تا نه گمراه شوند و نه سرگردان، نه تشنه بمانند و نه در دامنفس بيفتند.
اين بود كه منشور بلند و جاودانه «خطبه غدير» را سرود و بهگوش تاريخ سپرد.
مردم نيز پيمانها بستند و تبريكها گفتند و قولها دادند.
اما.... تاريخ نشان مىدهد كه آن عهدها شكستند و آن پيمانهااز يادها رفت.
افسوس كه گروهى از امت، در كلاس درسهاى نبوت و وحى، مردودشدند و آن همه «ياد» ها را به «نسيان» سپردند.
هزاران دستبيعتگر كجا رفت؟ وفا با آل پيغمبر كجا رفت؟ اگر «مولى» ، «ولى» مىشد، چه مىشد؟ خليفه گر «على» مىشد، چه مىشد؟ ولى... خاتم دوباره بى نگين شد عدالتبا على خانه نشين شد
اينك ماييم و على(ع)كه غدير خم را از درياى فضايلش به موجنشانده است.
على(ع)، برگزيده محمد(ص)نبود، بلكه منتخب خدا بود.
پيامبراكرم(ص)تنها مامور ابلاغ پيام آسمان بود «بلغ ما انزلاليك من ربك» و اگر در آن نيمروز داغ، آن پيام را نمىرساند، رسالت الهى را به انجام نرسانده بود.
اينك ماييم و غدير، كه مرامنامه مكتب ما و محور وحدت ما وچراغ راهمان و راه زندگيمان است.
گراميداشت غدير، تكريم رسالت پيامبر(ص)و وحى خدايى است.
تكريم غدير، ارج نهادن به فضيلتهاى متبلور در وجود صاحبذوالفقار و ساقى كوثر است.
بها دادن به غدير، اداى احترام به تكميل دين و اتمام نعمتاست.
كاشتن بذر ولايت در جانهاست.
نشان دادن خورشيد به گرفتاران در ظلمتهاست.
عيد گرفتن غدير، ارج نهادن به كرامت انسان است، چرا كه غدير،عيد عدالت و رهبرى، عيد كمالطلبى و حق جويى، عيد شعله افكنى برانديشهها و اميد آفرينى در دلهاست.
غدير، روز بشريت و روز «انسان» است، عيد پيمان و ميثاق وعهد است.
آيا دريغ نيست كه بشريت امروز، على(ع)را نشناسد و درك نكند واز زمزم زلال «علىشناسى» سيراب نشود؟ و دامن مهر در اين دريانشويد و چراغ راه از اين فروغ الهى نجوريد؟!....
رسالتى را كه رسول در غدير خم انجام داد، اطاعت امر خدا بودو حج آن سال، گرچه به «حجهالوداع» شهرت يافته است، ليكن درگذشتههاى دور و در متون كهن، از آن به «حجهالابلاغ» هم تعبيرشده است، كه اشاره به همين فرمان «بلغ» است كه نازل شد و چونابلاغ انجام گرفت، آيه «اكمال دين» فرود آمد و حجت تمام شد وصراط، روشن گشت.
راويان شيعه و اهل سنت، همه در كتابها نوشتند و در نقلهاآوردند.
شاهدان، بارها براى اثبات حق، به «خطبه غدير» استنادكردند.
مولفان، براى اينكه حق اين روشن و مسلم انكار نشود، صدها سندبراى غدير و خطبه رسول خدا و بيعت مردم آوردند و ثبت كردند، تااگر «انصاف» در ميان باشد و هدف، شناختن حقيقتباشد، نهانكار لجوجانه خورشيد و نه كتمان حسودانه فضايل و نه ستيزعنودانه با «ولى خدا» و «وصى رسول» ، به اين آينه بنگرند،آينه غدير، كه همه حقيقت در آن متجلى است.
از اين جهت، بر اين باوريم كه «خطبه غديريه» حضرت محمدنيز، همچون خود غدير خم مظلوم است و مورد بى مهرى قرار گرفتهاست و جز چند جمله مشهور آن، چندان مطرح نيست، در حالى كهسزاوار و بجاست كه اين منشور جاويدان، هر چه دقيقتر و گستردهترو پرشورتر، مورد توجه و مطالعه و شرح و تفسير قرار گيرد، تاچشمهاى بصير، از درخشش حكمتها و پندها و تذكارهاى پر ارج اينگنجينه معرفت، لذت ببرد و به تماشاى «حقيقت ناب» بنشيند.
بر اين باوريم كه در اداى تكليف نسبتبه «غدير» ، قصوركردهايم.
مىبايست «غدير» را بيش از اين، چونان مشعلى فرا راهانديشههاى بشرى قرار دهيم و دين پژوهان و حقيقت جويان را بافرهنگ ژرف نهفته در غدير آشنا سازيم و جامعه بشرى را با دوچشمه فياض و جوشان معرفت، يعنى «قرآن و عترت» آشنا سازيم.
دو چشمهاى كه يادگار پيامبر و ميراث ماندگار آن رسول خاتم تادامنه قيامت است و خود او پيروان و متمسكان به اين هر دو را كهنام «ثقلين» بر آنها نهاده است، ارج نهاده و سلامتشان را از«ضلالت» ، تضمين كرده است.
آرى....آرى، حرف وپيغام «غدير» اين است:
آب را از سرچشمه بايد خورد، ميوه را از شاخه بايد چيد، چهره را بى پرده بايد ديد.
چراغ غدير بر بام تاريخ
سطحىنگرى و كوچكانديشى است، اگر «غدير» و «ولايت» را، نزاعى در ميان دوگروه در گذشته بدانيم.
و دور از «متن مكتب» است، اگر ايستادن بر كرانه جوشان «غدير» را تنهاحساسيتى فرقهاى و جدالى مذهبى به شمار آوريم.
«غدير»، همواره برپاست.
صحنه تعيين «مولى»، و آن بيعتها و استشهادها و اعترافها، هنوز هم محو نشدهاست. بيعتگران نيز، صحنه را ترك نكردهاند. علىرغم آنان كه سعى كردهاند غبارى از«نسيان» و پردهاى از «كتمان» بر سيماى غدير بنشانند و بيفكنند، دلها وجانهاى بيشمارى هنوز هم توجه به آن دستهاى بلندى دارد كه دست «على» را گرفت وفراز آورد، تا آن خورشيد را، همه ببينند، همه بشناسند، به يكديگر و به غايباناز صحنه و به خبرگيران از واقعه و به جويندگان چراغ، معرفى كنند.
صحنهغدير، پايان نيافته است.
هنوز هم ديدگان تاريخ، در عصر حاضر، در قارههاى دوردست، در جنوبىترين كشورآفريقا، در شرقىترين منطقه خاور دور، در مركزىترين بخش اروپا و آمريكا، در پىآشنايى با «خورشيد»ى هستند كه اگر بتابد، خانهها را، دلها را، شهرها را، انديشهها را، قلمرو قلم و شعر را، پهنه ادبيات و هنر را، گستره عقيدهها وباورها را «روشن» مىسازد. و از «نور»، چه انتظارى است، جز درخشيدن و فروغگستردن و گرما بخشيدن؟! در غدير، دستى كه فرا رفت، دستخدا بود، زبانى كه «علىمولاه» را سرود، زبان خدا بود، دستى هم كه به عنوان «مولى» بالا رفت و همگانديدند، دستخدا بود، «على»، راه و صراط بود، چراغ و مشعل بود، خط سير و مسيربود، «غدير»، راهى بود كه روندگان را به «على» مىرساند.
و ... «على» هم، صراطى بود كه رهپويان را به «خدا» مىرساند.
«غدير»، چشمهاى زلال بود كه در طول چهارده قرن، هزاران هزار كام تشنه را ازكوثر معارف ناب، سيراب ساخت. و اين چشمه، هنوز هم سارى و جارى است.
«غدير»، چراغى بر اوج بود، كه در قرنهاى متمادى تاريخ بشرى، گمگشتگانبسيارى را از واديهاى خوف و خطر و بيراهههاى تاريكى و ضلالت، به «مقصد»راهنمايى كرد. و اين چراغ، همچنان فروزان و نورافشان و راهنماست.
«غدير»، تكيهگاهى بود كه شيعه را در عصر محكوميت و مظلوميت ديرپاى خويش،پناه بود و حجت و برهان. و اين تكيهگاه، هنوز هم به استوارى گذشته، پابرجاست ومحكمترين حجتها را دارد.
«غدير»، متنى بود، روشن و بىابهام، گويا و صريح، كه خيلىها كوشيدند حواشىتاويل و تفسيرهاى دور از واقعيتبراى آن ترسيم كنند. و اين متن، هنوز هم براىآنان كه بىحواشى به آن بنگرند، صريح و گوياست.
«غدير»، ميوهاى شيرين در بوستان رسالتبود، كه تداوم «خط نبوت» را در شكل«امامت»، به شيرينترين صورت ترسيم مىكرد. و هنوز هم اين ميوه شيرين، زينتبخشبوستان محمدى است و بدون آن، «باغ رسالت» بىثمر است «و ان لم تفعل فما بلغترسالته ...».
«غدير»، ميثاقى بود ميان صاحبان باور و عقيده به خدا و رسول، كه وفادارى بهآن، شاهد صدق ايمان بوده است. و اين عهد و پيمان، هنوز هم «وفا» مىطلبد ودستان بيعتگر را به «صدق» فرا مىخواند، و همه ساله، اين عيد فرخنده موعدىبراى تجديد آن عهد و تحكيم آن ميثاق با خدا و رسول است.
«غدير»، اگر چه بركهاى در بيابان بود، ولى هفت دريا به وسعت تاريخ و زمانبود كه موجش «ازل» تا «ابد» را فرا گرفت و اگر خاكيان، برخى چشم ديدن آنموج ابدى را نداشتند، افلاكيان به تكريم آن به يكديگر تهنيت مىگفتند.
«غدير»، سفينه نجاتى بود كه گرفتاران موج جهالت و حيرت ضلالت را به ساحل امنايمان مىرساند. اين سفينه، هنوز هم سرنشين مىطلبد و امواج فتنه و فريب، هنوز همدر پى دور ساختن انديشهها از اين ساحلاند.
«غدير»، روشنترين چراغ بود، بر بالاترين بام خانههاى تاريخ، تا ... مردم«اهل بيت» را بشناسند و به «خانه»اى رهنمون شوند كه افراد آن در دامان«وحى» بزرگ شدند و «آيات خدا» در آن خانه فرود آمد و جبرئيل امين، مانوسآن بيت و اهل بيتبود.
اگر انسانيت امروز، مىخواهد به آن «خانه» راه يابد، خانهاى كه همه چيز درآنجاست، و همه كليدهاى گشاينده همه قفلها و درهاى بسته در دست صاحبان و ساكنانآن خانه است.
بايد به اين چراغ نگاه كند، تا راه را بشناسد.
آرى ... «چراغ غدير، بر بام بلند تاريخ».
شب قدر
شب قدر، گسترده ترين سفره رحمت و پر نعمت ترين مائده لطف خداست .
شب قدر، شب گشودن سفره دل و ريختن اشک نياز و فصل گريستن چون ابر بهار در آستان آفريدگار غفار است.
در شب قدر، رو به روي « آئينه محاسبه » مي نشبينيم و چهره جان را بي غبار مي بينيم و با باران اشک ، دل را در سحر رحمت و مغفرت ، شستشو مي دهيم.
شب قدر، فرصتي است تا چهره دل را با آب توبه بشوئيم و پاکتر گرديم و به فطرت بي عيب خويش برگرديم.
رمضان ، موعد عروج است و شب قدر ميعاد بيداران و معراج شب زنده داران.
شب قدر، شب احياء خويش با دم مسيحائي دعاست.
شب قدر، براي آن است که قدر خويش را بشناسي ، تقدير خويش را رقم زني ، قدرت اراده و انتخاب را بيازمايي و « خويشتن جديد » را با قلم توبه و جوهر اشک ، ترسيم کني.
« حيف که در شب قدر ، قدر خود نشناسيم!»
خلوت انس
گاهى كه تنهايى، آينه برمىدارى و به چهره خويش مىنگرى، تا نيك و بد و زشت وزيباى آن را ببينى.
خلوت با خويش، براى شناخت «خود»! شايد در حضور جمع، شرم كنى، ولى درتنهايى، خجالت و شرمى نيست، چون نگاه و مراقبتى نيست، جز همان كه نگاهش همه جاهست و مراقبتش دائمى است.
ماه رمضان، به نوعى فصل محاسبه است.
«محاسبه» و «مراقبه» هم يك آينه است، اما ... پيش چهره جانت و در برابرروحت! و ... شايد در حضور جمع و در ازدحام روز مرهگى نتوانى و مجالى نيابى تااز خودت حساب بكشى.
اينجا هم خلوت و تنهايى و فراغت، چارهساز است.
لحظات سرشار از بركات و معنويات رمضان از همين فراغتهاى مطلوب و دوست داشتنىاست.
فرصتخلوت با خويش و خداست، ساعات حضورو در مجلس «مراقبه» و «محاسبه»است، موعد امتحان اخلاص است، فرصتى است تا «دفتر دل» را بگشايى و «كتاب عمل»را بازخوانى كنى.
تو كه مىگفتى: مجال و حالى نيست، گرفتاريها و مشكلات و ...
فرصتى براى «رسيدن به خود» نمىگذارد، اينك، اين همان مجال و فرصت ناب! توبايد آموخته و تمرين كرده باشى، «تنهايى در جمع» را، «خلوت» در «ازدحام»را، «سكوت در هياهو» را، رمضان چيست و تو در كجاى اين «قطعهاى از بهشت»قرار دارى كه موهبتخدا براى زمينيان است؟
با كدام دعوت به اين ضيافت آمدهاى؟
سر كدام سفره و مائده معنوى نشستهاى و فيض حضورت و بهره آمدنت چيست؟
اين نيز نوعى محاسبه و حساب كشيدن از خويش را مىطلبد.
سر سفره ضيافت الهى نشستهاى.
سحرهاى پر بركت، افطارهاى پرمعنويت، شبهاى دعاى افتتاح و كميل، جلسات دعا وترتيل و تلاوت و تواشيح، حالات پرجذبه انس با قرآن و مفاتيح، تهجد و سحرخيزى وچشمان بيدار قبل از فجر دعاهاى روزانه، همه و همه مائدههاى آسمانى اين «شهرالله» است و تو را فرا خواندهاند، تا به قدر تشنگى و توان و در حد ظرفيت وجودىاز اين «چشمه رحمت» بنوشى و از «جان جامه تقوا» بپوشى و در راه عبوديتخدابكوشى.
اينك كه آمدهاى و مهمان اين بزم حضورى، وقت تنگ و مجال گذرا را بايد مغتنمشمرد.
نويد صبح
اى مهدى! اى امام رهايى، دلهاى پر ز درد در انتظار لحظه ديدارمىتپد.
اى ناخداى كشتى انسان، بيا، بيا بس خون حق طلب كه به بىحرمتىبريخت، بى كمترين گناه، بس خانهها كه بر سر مردم خراب گشتشدروزشان سياه اى آخرين امام! كى مىشود كه آمده، برگيرى انتقام؟اينك در اين جهان، هر سو شعار تفرقهانگيز دشمنان هر دم هزارنغمه ز حلقوم «سامرى» هر جا هزار دام، ز «قارون زرپرست»هر سو هزار معبد تاريك شرك و جهل هر لحظه بانگ ناخوش «گوسالهزرين» مردم اسير دام و كمند تحيرند اى رهبر نجاتستمديدگان،...بيا اى آخرين پناه و اميد جهان،...بيا
مهدى (ع) خواهد آمد.
او موعود ملتها و منجى امتها و منتقم خونهاى شهداست.
او مىآيد... رايت اسلام در دست، زبور داود در بر، مشعل هدايتدر پيش، «تابوت سكينه» به همراه، عصاى موسى در كف، ذوالفقارعلى در دست، پرچم پيامبر(ص) را مىگشايد، با نصرت الهى وسپاهرعب ، حق را تجلى مىبخشد و عدالت را حاكم مىسازد ومستضعفان را به امامت زمين و وراثت جهان مىرساند.
آن روز، روز ظهور اسلام و دين، روز گسترش عدل و داد، روز خلاص ونجات، روز فتح بزرگ و پيروزى نهايى است.
روز حكومت صالحان و امامت مستضعفان است.
روز استخراج گنجها، روز فتح شهرهاى شرك و سقوط پايگاههاى كفراست.
دولت مهدى(ع)، دولتحق و اسلام است و ياران و هوادارانش ازاستوارترين، با وفاترين و صادقترين يارانند.
آن حضرت پس از ظهور، حكومت واحد جهانى تشكيل مىدهد، جهان راآباد و عقول و انديشهها را كامل مىسازد، چشم جهان و جهانيان رابه روى عدل و احسان مىگشايد.
اينها اميدهايى است كه به آينده داريم.
ما چشم به راه آن طلوع و ظهوريم ، تا اين «انتظار» به سرآيد و آن «روز موعود» فرا رسد.
«غيبت» و دوران «انتظار» جوشش دوباره «غدير»ى عاشورايىدر نينواى زمان است. در بسترى از فرات ظهور و علقمه نور.
«عصر ظهور»، رجعت دوباره بعثت در حرا ، امامت در غدير وشهادت در عاشوراست.
«مهدى»، همان «محمد» است، در جلوه علوى و حسن حسنى و شورحسينى.
دولت مهدى، تجسم آرمان «بعثت» و «غدير» و «عاشورا»ست.
«نيمهشعبان» ياد آور آن حكومت موعود و دوران مسعود است .
ياد مهدى(ع) افروختن چراغ شوق در دل شيعيان و اميد دادن بهمحرومان است. با نام آن محبوب، گلواژههاى «انتظار» ، «ظهور» ، «فرج» ، (حكومت جهانى) ، (قسط و عدل) و (ديدار)مىشكوفد.
مهدى(ع)، خورشيد جانها و اميد انسانهاست.
يادگار پيامبران ، خلاصه ابراهيم ، عصارهمحمد(ص) و زنده كنندهسنتها و نابود كننده بدعتهاست.
انتظار فرج، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسليم.
منتظران واقعى ، سلاح بر دوشان شهادت طلباند، كه «استقامت»مدال و نشان آنان است و «ايمان» ره توشه حركتشان و «توكل)تكيهگاه هميشگى ايشان است.
منتظران، چشم به راه سپيده تاريخاند.
با «بصيرت» و «جهاد» ظلمتشب ظلم را مىشكافند و رها ازتعلقات، خود را براى شهادت در ركاب آن مولى، آماده مىسازند.
انتظار، درختى است كه جز «اقدام» و «اصلاح»، ميوهاىنمىدهد. انتظار فرج، دل بستن به ظهور و حضور پيشوايى است كهبندها را از دست و پاى بشريتبگسلد و خونخواه مظلومان تاريخگردد و انتقام شهيدان طف را باز ستاند.
پيشوايى كه «وارث» است، وارث دين محمد و خط سرخ شهادت.
«قائم» است ، ايستاده و استوار و پا بر جا، تا جهانى را بهقيام حقطلبانه وا دارد.
«بقيهالله» است، يادگارى از خط امامان و ذخيرهاى از سوى خدا
شهريور روزى از روزهاى خدا
از هفده شهريور آموختيم;
پيروزى خون بر شمشير را،غلبه مشتبر درفش را،پيروزى ايمان بر اسلحه را و اسلحه بودن «ايمان» را،و بنيانكن بودن سيل «حضور مردم» را،و نقش مادران در «شهيدپرورى» را.
و ... «معجزه خون» را.
هفده شهريور، روز پيامرسانى خواهران زينبگونه، از خون علىاكبرها به گوش خفتگان بود،و نمايشگاهى سرخ بود، از ارزشهاى انسانى و فداكارى در راه اسلام.
هفده شهريور، دوشادوشى «شيعيان حسين» بود، با «پيروان زينب» در يك حركت آگاهانه و ايمانى.
و روزى بود از «ايامالله»،كه حق، صريح و روشن و بىابهام، به مصاف باطل آمده بود.
روزى بود كه امت در پيروى از فرمان امام، «كفن شهادت» پوشيدند و به قربانگاه «ژاله» آمدند تا ميدان ژاله را «ميدان لاله» كنند، ميدان شهدا!...
هفده شهريور، روز پرپر شدن «علىاصغر»ها بود، ولى نه بر روى دست پدر، بلكه در آغوش مادران.
روز بركف نهادن «جان» بود،و به ميدان آوردن «ايمان».
روز سرخ انقلاب بود، و روز سياه شاه.
روز گشودن درهاى خانهها به روى مبارزان تيرخورده و بىپناه بود، كه پناهگاهى جز آغوش صداقت و دامن وفا نداشتند.
روز رويش دهها انسان قهرمان از مشهد هر شهيد غرقه به خون بود.
روز انفجار «اللهاكبر» در فضاى دودگرفته تهران بود.
هفده شهريور، «يومالله» بود،روزى به وسعت تاريخ.
روز سقوط طاغوت، از بام «تبليغات دروغين» به صحنه خردكننده «واقعيات تلخ» و حماسههاى شيرين مردم!
و بايد اين روز گرم و ماندنى را پيوسته زنده نگهداشت،كه امام امت فرمود:
«17 شهريور، از «ايامالله» است كه ملتشريف ايران ياد او را زنده نگه مىدارد ...».
شهريور روزى از روزهاى خدا
از هفده شهريور آموختيم;
پيروزى خون بر شمشير را،غلبه مشتبر درفش را،پيروزى ايمان بر اسلحه را و اسلحه بودن «ايمان» را،و بنيانكن بودن سيل «حضور مردم» را،و نقش مادران در «شهيدپرورى» را.
و ... «معجزه خون» را.
هفده شهريور، روز پيامرسانى خواهران زينبگونه، از خون علىاكبرها به گوش خفتگان بود،و نمايشگاهى سرخ بود، از ارزشهاى انسانى و فداكارى در راه اسلام.
هفده شهريور، دوشادوشى «شيعيان حسين» بود، با «پيروان زينب» در يك حركت آگاهانه و ايمانى.
و روزى بود از «ايامالله»،كه حق، صريح و روشن و بىابهام، به مصاف باطل آمده بود.
روزى بود كه امت در پيروى از فرمان امام، «كفن شهادت» پوشيدند و به قربانگاه «ژاله» آمدند تا ميدان ژاله را «ميدان لاله» كنند، ميدان شهدا!...
هفده شهريور، روز پرپر شدن «علىاصغر»ها بود، ولى نه بر روى دست پدر، بلكه در آغوش مادران.
روز بركف نهادن «جان» بود،و به ميدان آوردن «ايمان».
روز سرخ انقلاب بود، و روز سياه شاه.
روز گشودن درهاى خانهها به روى مبارزان تيرخورده و بىپناه بود، كه پناهگاهى جز آغوش صداقت و دامن وفا نداشتند.
روز رويش دهها انسان قهرمان از مشهد هر شهيد غرقه به خون بود.
روز انفجار «اللهاكبر» در فضاى دودگرفته تهران بود.
هفده شهريور، «يومالله» بود،روزى به وسعت تاريخ.
روز سقوط طاغوت، از بام «تبليغات دروغين» به صحنه خردكننده «واقعيات تلخ» و حماسههاى شيرين مردم!
و بايد اين روز گرم و ماندنى را پيوسته زنده نگهداشت،كه امام امت فرمود:
«17 شهريور، از «ايامالله» است كه ملتشريف ايران ياد او را زنده نگه مىدارد ...».
اخلاق مخابراتي
در عصر ارتباطات ، « انزوا» پذيرفتني نيست و زندگي بي رابطه مرگ روح است.
عرش الهي ، مرکز بي نهايت شماره اي اتصال با آفريده هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان مي تواند با اين مرکز ، گفتگو کند. بي آنکه خطي روي خطي بيفتد.
خدا در مرکز ملکوتي دعا ، هر لحظه اماده دريافت پيام « نياز» است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت ، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه مي شود.
کسي که روزي پنج بار با او تکلم مي کند ، از تنهائي در مي آيد ، کليم خدا مي شود و احساس بي پناهي نمي کند.
خدا که آن سوي خط تماس است ، دوست دارد در خوشي ها هم سراغ از او بگيريم ، نه فقط وقتي که گرفتار مي شويم و به دردسر مي افتيم. بي معرفتي است که وقتي « مضطر» مي شويم از اورژانس « دعا» استمداد کنيم و انتظار کمک فوري داشته باشيم.
او هميشه گوش به زنگ ماست . مائيم که گاهي حوصله حرف زدن با او را نداريم. يا تماس و دعوت او را بي جواب مي گذاريم. شيطان سعي مي کند در جبهه معنوي ، رابطه ما با خدا را قيچي کند ، يا روي خط نيايش
« پارازيت ريا» بيندازد. مکالمه ما با مرکز ، نبايد قطع و وصل شود ، يا صدايش خش خش داشته باشد.
بايد « ديش » رحمت گير را بر بام بلند نيايش نصب کنيم و دريافت کننده دل را روي طول موج « اجابت » تنظيم کنيم ، تا صداي استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر « امن يجيب » که رمز اجابت است نتوانست خط ما را باخدا مرتبط سازد ، بايد ديد کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است ؟ گاهي قساوت دل و غذاهاي حرام و دوستان بد ، در سيستم ارتباطي ما با خدا اختلال ايجاد مي کنند و خطوط تماس را مي پوسانند و صدايمان به خدا نمي رسد.
براي وصل مجدد خط ، هم پرداخت هزينه لازم است و هم تعهد.
هزينه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهيم از حلم صبر و ستاريت خدا سوء استفاده نکنيم ، والا هميشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطيم.
گاهي تنها يک « يا رب » خالصانه ، يک آه برخاسته از دل ، يک قطره اشک ندامت ، يک دل شکسته و يک توسل بي ريا ، ما را به خدا وصل مي کند.
پيش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثناء و صلوات است . اگر محبت و معرفت « اهل بيت » را داشته باشيم « آل محمد» به ما خط مي دهند ، آنگاه مي توانيم يا چهارده خط مستقيم با خدا مرتبط شويم .« ولايت » تلفن همراه ما براي تماس با شبکه ملکوتي خداست.
حيف است که در جهل ارتباطات ، با خدا و رسول و اهل بيت ، رابطه نداشته باشيم.
كعبه عفاف
سيماى پرفروغ تو، اى كعبه عفاف
آيينه تمام نماى محمد(ص) است.
اى دخت مصطفى!
الگوى عفتى و نشان فضيلتى
مريم به پاكدامنىات رشك مىبرد
زيبنده هست جامه ايمان به قامتت
در سينه تو دستهگلى از حيا، عيان
در چهرهات حياى محمد(ص) نهفته است
در گفتهات كلام پدر هست جلوهگر
اى مادر پدر!
اى ميوه درخت رسالت!
درياى بىكران خصال نكوى تو
از دانش و وفا و حيا موج مىزند
اى فاطمه! براى تو اين افتخار بس
در حق تو رسول خدا گفت:
«اى بتول!
جسم تو و روان تو، چون جسم و جان من
خشم تو و رضاى تو، خشم و رضاى من»
اى همسر على!
كوتاه بود عمر تو، اما چه پرتلاش
از كودكى به خاطر تبليغ دين حق،
همگام با پدر.
در كارهاى خانه يكى يار مهربان
همكار با على.
در لحظههاى ساكت و پرراز نيمه شب،
همراز با خدا.
يك دم نشد ز خاطر و يادت خدا، جدا.
دشمن كه خواستشمع وجودت كند خموش
آواره گشت از پىهر مكر و حيلهاى
اما هنوز نغمه حق مىرسد به گوش:
«روشن شود هزار چراغ از فتيلهاى»
در سوگ عصمت كبرى، فاطمه زهرا(س)
فاطمه، يادگار رسول خدا و تنها دختر اوست.
مدينه، عطر محمد(ص) را از او استشمام مىكند و در خلق و خلق، به او مىنگرد كه «آينه مصطفىنما» است.
فاطمه، موهبتبزرگ خدا به بشريت است.
كوثر هميشه جوشان و جارى و فيضگستر ابدى است.
اما بانويى است، شكستهبال و پر، رنجديده و محزون، غريب و بىپناه، و در داغ رحلت رسول خاتم، دل شكسته و مغموم.
مگر چند روز از آن «ماتم بزرگ» از رحلت آخرين سفير حق، از كوچ آخرين منادى ملكوت گذشته، كه باغ رسالت چنين خزان و گل عصمت اينگونه پرپر شده است؟ مدينه، بوى غم و رنگ ماتم دارد.
آنان كه در پى «چگونه زيستن» و يافتن «الگوى حيات» بودند، به فاطمه مىنگريستند. فاطمه در طاعت و خشيت و عفاف و حجاب و حيا، «ميزان» بود.
چشمهسار حكمت و رحمت و عطوفتبود.
خشم و رضاى او، ميزان خشم و رضاى رحمان بود،جلوه همه كمالات مكتب و مظهر همه خوبيهاى انسان!
دختر رسالتبود و همسر ولايت و مادر امامت.
بانوى بانوان جهان بود، «سيدةنساء العالمين».
اما اينك ... پس از وفات امين وحى،
در خلوت غمگينانه مولا، تنهاترين انيس لحظههاى غربت اوست.
على(ع) را، يگانه محرم راز و مرهم دردهاى جانگداز!
راستى، داستان «رخ كبود» و «بازوى ورم كرده» و «ميخ در» و «سينه مجروح» چيست كه كتاب تاريخ را باغم، رنگ زده است؟
كيست مفسر آن رازهاى پنهان و دردهاى نهان؟
گرچه رسول مدنى در مدينه، خفته در خاك است، اما چشم خدايىاش بصير و بيناست و جسارتها در همين مدينه، پيش چشمان بيدار رسول، شكل مىگيرد.
اين «مادر نمونه تاريخ» در كوچههاى پر ز غربت مدينةالنبى، در پى دستى است كه به يارى و حمايتش بر خيزد و در جستجوى پايى است كه براى احقاق حقش به راه افتد و زبانى كه به دفاع از او در كامى بچرخد!
سلام برآن سينه زخمى، كه بوسهگاه محمد(ص) بود و عطر بهشت را با خود داشت.
وقتى بلبلى به فراق گل مبتلا مىشود،
چهمىماند، جز ناليدن و گريستن و فغان؟
اينك، مدينه پيامبر، محل التقاى اين فراقها و كانون فراق گلها و بلبلهاست.
فاطمه، در فراق محمد سوخت،
و اينك، على در فراق زهرا مىگدازد.
و... حسنين و زينبين، گلهاى نوشكفته اين بوستان عرشى اشك مىريزند و عزادارند.
فراق فاطمه، تنها على را داغدار نكردهاست،
چشم فضليت در اين مصيبت عظمى مىگريد و آه از نهاد حق بر مىخيزد و كوه غم بر دوش «امت رسول(ص)» سنگينى مىكند.
و مدينه انس گرفته به اين «محبوبه خدا» چگونه است؟
بقيع و احد و روضه رسول و بلال و فضه و...
چه كسى سوگوارتر است و صاحب عزا كيست؟
«يك طرف، دل شكسته حسين و زينب و حسن
يك طرف على ز رحلت تو سوگوار
رفتى اى قرار دل
اى كه پركشيدهاى به سدره حضور و بارگاه نور
خانه تو مانده است،
با چهار كودك يتيم و يك على در انتظار...»
چگونه باور كردنى است، آن همه جفا بر آل مصطفى؟
و آن بىحرمتى به حريم فاطمه؟
هر روز، آن رسول بزرگ، هنگام عبور از برابر خانه فاطمه، به اهل آن خانه كه طاهر و مطهر بودند، سلام مىكرد و آيه تطهير مىخواند.
دستوسينه زهرا،بوسهگاهمحمد(ص)بود،
«مودت ذى القربى» سفارش پيامبر و مزد رسالتبود،
چه زود، صاحبان هوس بر اسب فتنه سوار شدند و ميراث نبوى را غارت كردند و وديعه رسول را آزردند!...
«بعد از آن همه شهيد، بعد از آن همه سفارش اكيد، آن همه حديث و آيه، وعده و وعيد، اينك اهلبيت، مانده در كنار، بنگر اين جفا به جاى آن وفا بنگر اين ستم به جاى آن صفا چهره زمانه گشته شرمسار شيعيان راستين فاطمه، دل شكسته، داغدار و چشمهاى اشكبار...»
راستى... قبر فاطمه كجاست؟
و چرا در مدينه، انسان زائر در مىماند كه عقده دل در سوگ «بضعةالرسول»، كجا بگشايد و اشك ديده، پاى كدام نخل بريزد و نشان «بيت الاحزان» را از كه بپرسد و در كجا ايستاده، بر «فاطمه» سلام دهد؟
در مدينه چه گذشت و اكنون چه مىگذرد؟
يك سوى، جوشش صداقت و اطاعت و وفا و عشق به اهلبيت عصمتبود و شيدايى و شيفتگى سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و...
سوى ديگر، كينههاى بدر و خيبر و حنين.
و اكنون نيز مگر جز اين است؟
باز هم صداى پاى حمله قبايل قريش،
باز هم مدينه مانده در حصار!
«تانسوزد دل، نريزد اشك و خون از ديدهها»
اين نشانه پيوند با زهرا و همدلى با فا طمه و همدردى با على و زينب است.
نام «فاطمه»، از تار دلها نواى غم بر مىآورد.
ياد «زهرا»، واژههاى محزون و غربت زده را به «غمنامه» تبديل مىكند.
و... «ايام فاطميه»، مجموعهاى است از جگرهاى سوزان، چشمهاى گريان، عزاداران سيهپوش، عاشقان درد آشنا، شيعيان وفادار، احساسهاى يتيمانه، دردهاى تنهايى.
مرور اوراق كتاب تاريخ، يادآور «رنجهاى شيعه» و درد و داغ «آل الله» است.
خدا را شاكريم كه نعمت «غم زهرا» عطايمان كرده است و ما را نمكگير سفره «محبت اهلبيت» ساخته است. از اين رو، روحمان با «اولاد على و فاطمه» همنوايى دارد و جز از «كوثر ولايت» سيراب نمىشود و جز از «شراب مودت» جام بر نمىگيرد.
خوشيم كه جرعهنوش ولاييم و اسير سلسله غم اين خاندان.
محبتمان منحصر در «ذى القربى» است.
خاندانى كه هم شايسته «دوست داشتن»اند، هم اشك ريختن بر رنجهايشان و سوختن در مصبيتها و داغهايشان.
امروز ما، در فاطميهاى به وسعت ايران اسلامى، سر بر شانه «مظلوميتشيعه» مىگذاريم و آرام آرام مىگرييم و چون شمع مىسوزيم و پيوسته در پىآنيم كه جواب سؤالهاى بىپاسخ مانده خويش را بيابيم.
مىخواهيم باز هم سرى به مدينه بزنيم و بر سفينه نجات «عترت» سوار شويم و از موجها بگذريم.
«موج فتنهها و كينهها فرا گرفته باز هم
دامن مدينه و حجاز را.
«اهل بيت»، درميان موجهاى سهمگين
يك «سفينه»اند، ثابت و نجاتبخش و استوار
مايه اميد و رشته قرار
ليكن اين سفينه نجات هم شكسته است
دست و بازوى امير عشق، بسته است
چشم روزگار، مانده همچنان در انتظار
اين دل شكسته، پاى خسته، بىشكيب مانده بىقرار.»
و... سوگنامه «بانوى بانوان» را نهايتى نيست.
كتاب غم و غربت زهرا، تا ابديت و تا دامنه محشر گشوده است، تا درسهاى ناگفته و ناشنوده اين مكتب و كتاب، به گوش همگان برسد.
پايان غم فاطمه، صبح قيامت است و عرصات داورى خدا.
سلام بر آن «منظومه غم» كه بىپايان است...
ورزش
زندگي مسابقه اي است همگاني ، هميشگي و سراسري . برنده اين مسابقه کيست و جايزه اش چيست؟
با ورزش بايد قله انسانيت را فتح کرد، اندام روح را زيبا ساخت ، به تربيت جان پرداخت و حريف نفس را خاک کرد ، بايد به باشگاه تقوا رفت و براي برداشتن « حرف حق » و تقويت ارداه ، تمرين خودسازي کرد تا مدال شرف گرفت.
در ميدان زندگي هم مي دوند ، ولي افرادي معدود به مفصد مي رسند. نبايد به« نفس » ببازيم که شرمندگي دارد. ونبايد هشدارهاي نجات غريق را ناديده بگيريم و در استخر دنيا غرق شويم يا امواج گناه ما را خفه کند.
زندگي بازي نيست ، نوعي مسابقه در« چگونه زيستن » است . مربي شما در اين راه کيست ؟ بايد از پاس فرصتها خوب استفاده کرد و در تيم خوبيها عضو شد و گل حقيقت را چيد.
تا داور « سوت مرگ » را نکشيده ، شايد بتوانيم اخرين گل را بزنيم و با « امتياز» از ميدان رقابت بيرون برويم. بازنده واقعي کسي است که« زندگي » ار ببازد.
از زبان فيض
اين بار ، يکي از سروده هاي مرحوم فيض کاشاني تقديم شما مي شود.
با اين مقدمه که :
گاهي سکوت ، گويا تر از تکلم و فرياد است.
گاهي هم براي مصون ماندن از " آفات سخن " بايد به" معبد سکون" پناه برد و ... گاهي هم اگر حرف زدن نقره باشد "سکوت" طلاست.
و اما شعر عالم عارف ، فيض کاشاني ، متوفاي قرن 11 :
بهوش باش که حرف نگفتني نجهد نه هر سخن که به خاطر رسد توان گفت
يکي زبان و دو گوش است اهل معني را اشارتي به يکي گفتن و دو بشنفتن
سخن چو سود ندارد ، نگفتنش اولي است که بهتر است زبيداري عبث ، خفتن
کلام مولايمان علي (ع) اين است که :
اگر مردم مي دانستند که حرفهايشان هم جزء عملهايشان است ، لب فرو مي بستند ، مگر از گفتن آنچه که مفيد است و به کارشان مي آيد يا به آنان مربوط مي شود.
راستي ... آيا نوشتن ، نوعي حرف زدن نيست ؟
پس کجا سخن ؟ و ... کجا سکوت؟
نسل وفا
امروز ، بازماندگان نسل جهاد و شهادت ، در مدينه ايمان با « علي گونه » اي از سلاله زهرا ( ع ) بيعت کرده است و بر اين ميثاق ، پايدار و استوار است .
بيعت پيروان اين « علي » ، ميدان را براي پيمان شکني « ناکثين » و نفاق افکني « قاسطين » و عوام فريبي « مارقين » خالي نخواهد گذاشت .
راه ، روشن است و به کوري چشم خفاشان ، رهروان هم مصمم و بينا و پوياي اين راهند.
پيروان راستين امام راحل _ نه مدعيان لاف زن که مرعوب آمريکا و مفتون غرب و مقهور نفس اماره اند _ خط امام و ميراث انقلاب اسلامي را پاس مي دارند ، تا تاريخ مظلويمت حق ، و تنهايي صاحبان اصلي ولايت تکرار نشود.
امروز قامت تناور انقلابمان ، به برکت هدايتهاي رهبر ، استوار تر ايستاده است .
خروش علي گونه رهبر ، به مشت هاي امت ما صلابت مي بخشد و ذوالفقار علوي ، خواب از پچشم بدخواهان ربوده است.
امروز هرکه مست شراب شهود و شهادت است ، جرعه اي از سبوي اين ساقي ولايت نوشيده است و هرکه در بوستان بيداري و تعهد مي شکفد ، از کوثر بيان او سيراب است .
دلهاي آفتابي فرزندان ولايت ، هميشه روشن باد.
و چشم منتظران ، به فردايي روشن ، پر فروغ باد .... آمين
سلام و عليک
سلام به همه شما که به اين خانه سر مي زنيد و پيغام مي گذ اريد و دعوت به ديدار مي کنيد و از اين که گاهي « ديد » شما « بازديد » ندارد ، گله مي کنيد. حق داريد.
از اينکه محبتهاي شما را جدا جدا پاسخ نمي دهم شرمنده ام .
حضور من در خانه خودم هم گاهي کمرنگ است و حتي از خانه خودم غايبم . اين را مثل گذشته به حساب گرفتاريها بگذاريد . سلاح قلم در جبهه ها و محورهاي ديگري درگير است و الا سنگر را خالي نگذاشته ام !..
سر فرصت ، چاق سلامتي خواهم داشت . فعلا خدانگهدار.
نشناخته را محرم هر راز مکن قفل دل خود بر همه کس باز نکن
در قلک دل براي آينده خويش جز عشق خدا و حق پس انداز مکن
امام، احياگر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام
خط عترت پيامبر و فرهنگ اهلبيت عصمت، نابترين و بىپيرايهترينجريانى است كه ما را به تعاليم اسلام و سنت نبوى رهنمونمىگردد.
در طول تاريخ، از سوى اهلبيت، تلاش مستمر بوده تا جريان زلالمكتب و اتصال بىوقفه دين به رسول الله، محفوظ بماند. از سوىمخالفان اسلام و بدخواهان و كينه توزان اهلبيت پيامبر نيز، تلاشو توطئه پيوستهاى جارى بوده، تا اگر بتوانند، دين را بزدايندو اگر نتوانند، سرچشمه را بيالايند، تا در اقصى نقاط جهان و درامتداد تاريخ، جريان ناسالمى در بسترهاى فكرى و فرهنگى مكتبنبوى، وجود داشته باشد.
در عصر حاضر، ضرورت تاكيد و شديد بر حفظ مرام و خط اهلبيت،بيش از هر زمان، احساس مىشود. علىرغم تحركات شيعه ستيزانهدهههاى اخير، گامهاى مثبت و بلندى هم از سوى «مرزبانان حماسهجاويد» و مدافعان جوهره ولايتبرداشته شده است. امام راحل(ره)
يكى از چهرههاى موفق اين عرصه فرهنگى است و «انقلاب اسلامى»كه يادگار آن قائد عظيم الشان است، در راستاى همان خط وفرهنگ به وجود آمد كه از «بعثت» و «غدير» و «عاشورا»سرچشمه مىگرفت.
امامان معصوم، در عرصه مجادلات كلامى و مباحثات دينى، پيوسته براصل «امامت» تاكيد داشتند و بر «غاصبانه» بودن تصدىديگران اشاره مىكردند و از حسينبن على(ع) در كربلا گرفته، تاعلىبن موسى الرضا(ع) در خراسان، به وضوح مىفرمودند كه اين«امر» و خلافت و رهبرى از آن ماست كه ديگران ربودهاند و ما«احق» و شايستهتر و سزاوارتريم.
امام امت، با طرح «حكومت اسلامى» و «ولايتفقيه»، پيگيرهمان خطى بود كه در عصر حضور، به خلافت ائمه منتهى مىشد و درعصر غيبت، به حكومت فقيهان دين شناس ومتقى و آگاه مىانجاميد.
انقلاب اسلامى، ثمره همان مجاهدات ديرپا و مكتبى بود كه امام دراين عصر، با تاكيد بيشتر و وضوح و روشنى افزونترى خواستارچرخش نظام جامعه بر «مدار» آن شد و آن قدر گفت و پاى فشرد،تا «جمهورى اسلامى» را از مرحله حرف وتئورى و ايده، به ظهورو عينيت و حاكميت رساند.
جلوههاى احياگرى
در عصر امامان معصومعليهم السلام ، پافشارى بسيار بر احياىعاشورا و بهرهگيرى از اهرم نيرومند و فراگير و اثرگذار«مدايح و مراثى» بود. در واقع، همه حرفها و پيامهاى اماماندر «حماسه كربلا» نهفته بود. آن شور ماندگار و خشم روزگار،هم تبيانى بر مفاهيم فكرى و تعاليم اجتماعى و سياسىاهلبيتعليهم السلام بود، هم آينه تمام نماى «مظلوميتحق» و«مهجوريت عترت». از اين رو حادثه كربلا به عنوان يك «شاخص»و مظهر حماسه و غيرت دينى و تكليف شناسى و مرزبانى و احياگرىامامان، در نظر همه معصومين مىدرخشيد و يادآورى و تكريم وبهرهگيرى از آن نيز در دستور كار «خط عترت» بود.
امام امت نيز هم در مرحله تاكيد بر احياى عاشورا، سنگ تمامگذاشت، هم خود با دميدن روح جديد به آيين سوگوارى و مراسمسنتى عزادارى ايام عاشورا، آن را حيات بخشيد، هم از جوهره ودرون مايه «عاشورا» در مراحل مختلف نهضت و پيروزى انقلاب وسالهاى دفاع مقدس و بسيج مردم بر ضد توطئهگران و انسجام ملتبر ضد تحميل بيگانه و سلطه استكبار، حد اكثر بهره بردارى راكرد.
عزادارى براى شهيدان، بخصوص سيدالشهدا، هم مايه بقاى نام وخاطره و آثار آن حماسه جاويد است، هم تاثير عاطفى و پيونددرونى ميان عزاداران و پيشوايان حق ايجاد مىكند و هم نوعى روحمبارزه با ستم را در مردم احيا مىكند. عنصر شعر و ادبيات درمرثيه خوانى به آن غنا بخشيده و موجب گسترش اين موج ميانتودههاى وفادار به خاندان پيامبر(ص) شده است. «تاثيرعاطفى»و گسترش «سريع»، دو ويژگى مهم در اشعار مرثيه است. مردم،اين شعرها و شعارها را مىخواندند و حفظ مىكردند و مجالس خودرا با آنها رونق مىبخشيدند. تعاليم عاشورا، از خلال همين مجالسدينى به نسلهاى بعدى منتقل شد و بزرگان دين نيز با استفاده ازمجالس حسينى و شور عزادارى، جريان زلال مكتب اهلبيتعليهم السلامرا در ميان تودههاى مردم با ايمان، نگاه داشتند.
امام و خط «خون» و «اشك»
عاشورا، هم غيرت آفرين بود، هم اشك آفرين. جلوه حماسه از يكسو و گواه مظلوميت از سوى ديگر. تلاقى «خون و اشك» در حاثهكربلا، فرهنگ اهلبيتعليهم السلام را بعد حماسى و ولايى بخشيد.
امام امت نيز از هردو عنصر تاثيرگذار و موجآفرين بهرهگرفت.
آنچه بيشتر بر آن تاكيد مىكنيم، روش و سيره امام نسبتبهحادثه كربلا و برنامههاى مردمى «عزادارى» است. امام امتفرمود:
«با اين هياهو، با اين گريه، با اين نوحه خوانى، با اين شعرخوانى، با اين نثرخوانى، مىخواهيم اين مكتب را حفظ كنيم،چنانچه تا حالا هم حفظ شده.» در همين زمينه، بازهم فرمودهاست:
«اين مجالسى كه در طول تاريخ برپابوده است و بادستور ائمهاين مجالس بوده است... ائمه اين قدر اصرار كردند به اينكهمجمع داشته باشيد، گريه كنيد، چه بكنيد، براى اينكه اين حفظمىكند كيان مذهب مارا.» پس مىتوان گفت عزادارى براىسيدالشهدا، محور برنامههاى «حفظ مكتب» بوده و دستاوردهاىآيين محمدى در سايه زنده نگه داشتن «فرهنگ اهلبيت» بوده استو براى شيعه، عزادارى يك «بعد سياسى» داشته است، يعنى همانزندهنگهداشتن روحيه مبارزه با ستم و تشكل انقلابيون شيعه بامحوريت كربلا و شهداى عاشورا. اينها علاوه بربعد تربيتى وسازندگى روحى و آشنايى با تعاليم دينى در ابعاد ديگر حيات فردو جامعه است. بىشك اصرار امامان شيعه بر حفظ اين شعائر، صبغهسياسى هم داشته است، از اين رو حساسيتخلفا و معاندان خط ائمهرا به شدت در طول تاريخ برانگيخته است. امام راحل(ره) درتبيين اين بعد مسئله، بيانات كافى و شافى و ارزندهاى دارد كهبه يك نمونه اشاره مىشود:
«يك مساله سياسى در كار بوده است. آن روز كه اين رواياتصادر شده است، روزى بوده است كه اين فرقهناجيه مبتلا بودند بهحكومت اموى و بيشتر عباسى و يك جمعيتبسيار كمى يك اقليت كمىدر مقابل قدرتهاى بزرگ.
در آن وقت، براى سازمان دادن به فعاليتسياسى اين اقليت، يكراهى درست كردند كه اين راه، خودش سازمان ده است... شيعيان آنوقت اجتماع مىكردند و شايد بسيارى از آنان هم نمىدانستند مطلبچه هست، ولى مطلب، سازماندهى يك گروه اقليت در مقابل آناكثريتها و در طول تاريخ اين مجالس عزا كه يك سازماندهىسرتاسرى كشورها هست، كشورهاى اسلامى هست، و در ايران كه مهدتشيع و اسلام و شيعه هست، در مقابل حكومتهايى كه پيش مىآمدند وبناى براين را داشتند كه اساس اسلام را از بين ببرند، اساسروحانيت را از بين ببرند، آن چيزى كه در مقابل آنها، آنها رامىترساند، اين مجالس عزا و اين دستجات بود.» ناگفته نمانداين هدف و نتيجه و اين بعد حياتى و حساس، وقتى است كه امتمسلمان و انبوه عزاداران از جنبه «شكلى» آن بگذرند و به«محتوا» و «جهت» و حقيقت عزادارى برسند. و گرنه، اگرشعور، پشتوانه شور و احساس وعاطفه نباشد، اينگونه مجالس وشعائر و سنتها از محتوا تهى مىشوند و به تشريفاتى كماثر يابىاثر تبديل شده، عاشورا و اربعين و مجالس و هيئتهاى عزادارىبىخاصيت مىگردند.
امامان شيعه، از اهرم گريه و سوگوارى و برپايى مجالس عزا وندبه استفاده مىكردند، تا مظلوميتحق و راه عاشورا فراموشنشود.
هر تجمع و تشكلى، بهانه و محور مىخواهد. محور تشكل هرچهمقدستر، ژرفتر، و فراگيرتر باشد، آن تجمعات هم ديرپاتر وپربارتر خواهد بود. پيروان اهلبيتعليهم السلام با عشق و محبتىكه به اين خاندان داشتند و با سوز و گدازى كه در شهادتشانداشتند، بهترين زمينه را براى جمع شدن، ديدار و گفتگو، متشكلو منسجم شدن پيرامون خط فكرى و سياسى عاشورا و عترت داشتند.
اين برنامهها به توصيه خود امامانعليهم السلام بود و آثار خودرا نيز در طول تاريخ نشان داد.
كربلا محور انقلابيون ضد ستم گشت. ستمگران حاكم براى زيارت كربلاو زائران حسينى و تجمع برسر تربت آن شهيد بزرگ، محدديتهايىاعمال مىكردند. اوج اين سختگيرىها و فشارها در دوره متوكلعباسى بود. با همه آن رفتارهاى خشونتبار و ارعابآور، هرگزعلاقه مردم گسسته نشد و نام و ياد مرقد حسينى از محوريت ومركزيت نيفتاد و كربلا و عاشورا همچنان سمبل وفادارى به مراممقدس امامانعليهم السلام و خط «اسلام ناب اهلبيتى» باقى ماند.
حفظ شعائر و سنتها
مجموعه تعاليم و آداب و سننى كه با رهنمود ائمه يا انتخاب وعمر شيعيان در طول زمان بر محور «اهلبيت» شكل گرفته بود،ضامن انسجام و دوام و استمرار اين خط بود. به همين جهتمخالفان اين مرام، پيوسته با شبهه آفرينى و ايجاد شك و ترديدنسبتبه مشروعيتيا فايده اين سنن و آيينها، سعى در زدودن ياكمرنگ ساختن آنها داشتند.
در هر دوره به شكلى و توسط شخصى يا جريانى يا كتابى اين«تشكيك» مطرح مىشد و شبههآفرينان، «شعائر» را زير بمبارانسوء تبليغاتى قرار مىدادند.
طبيعتا رسالت مدافعان خط اهلبيتعليهم السلام ، تكريم آيينها و«تعظيم شعائر» بود و انديشمندان دلسوز و محققان صاحبنظرنيز، در كنار اين حمايت، سعى در زدودن برخى تحريفها يابدعتهايى داشتند كه پيرايه شعائر گشته و دستاويز مخالفان شدهبود.
گاهى هم برخى روشنفكران جو زده، در پىتغيير شيوهها و قالبهابودند و در عزادارى خامس آل عبا هم «مدرنيسم» را اعمالمىكردند. در بحبوحه اين تحولات بود كه امام امتبه عنوان يكنقطه خطر به اين پديدهها مىنگريست و بر اجراى آيينهاى سوگوارىبه همان صورت «سنتى» پاى مىفشرد، تا نو انديشان به بهانهروز آمد كردن شيوهها، اصل آيينهاى عاشورايى را از دست ملتبيرون نياورند.
جلوههايى از اين شعائر را مىتوان در منابر حسينى، جلسات وعظدينى و روضهخوانى، گريستن، سينهزدن، پرچم و علم و كتل،هيئتهاى زنجيرزنى و جمعيتهاى خانگى و محلهاى، پوشيدن لباسهاىمشكى، سقايى، اطعام و احسان، و... در همه شهرها و روستاها وحتى خانهها دانست. هريك از اينها به نوعى سربازگيرى جبههحسينى است كه اين حركت و موج را در طول زمان زنده نگه داشتهاست.
عوض كردن شيوه و قالب، بىآنكه جايگزين بهتر ومناسبترى داشتهباشد، به تدريج مايه از ميان رفتن همان صورت اوليه نيز مىشود.
از اين رو اصرار حضرت امام(ره) بر «عزادارى سنتى» بسيار بجاو هوشمندانه بود. وى فرمود:
«ما بايد حافظ اين سنتهاى اسلامى، حافظ اين دستجات مباركاسلامى كه در عاشورا، در محرم و صفر، در مواقع مقتضى به راهمىافتد، تاكيد كنيم كه بيشتر دنبالش باشند. زنده نگهداشتنعاشورا با همان وضع سنتى خودش، از طرف روحانيون، از طرف خطبا،با همان وضع سابق و از طرف تودههاى مردم با همان ترتيب سابقكه دستجات معظم و منظم، دستجات عزادارى به عنوان عزادارى راهمىافتاد. بايد بدانيد كه اگر بخواهيد نهضتشما محفوظ بماند،بايد اين سنتها را حفظ كنيد.» راه انداختن هيئتها و دستههانمودى از همان شيوه سنتى در عزادارى است كه اقشار عظيمترى رابه اين كاروان وصل مىكند. حتى در مورد نحوه نوحهخوانى هم هرچهمردمىتر و سنتىتر باشد، علقههاى كهن را استوارتر نگاه مىدارد.
ابوهارون مكفوف مىگويد: روزى خدمت امام صادق شرفياب شدم. حضرتفرمود، برايم (در سوگ سيدالشهدا) شعر بخوان. من نيز خواندم.
حضرت فرمود: نه، اين طور نه، بلكه همان گونهكه براى خودتانشعرخوانى مىكنيد و همان گونه كه نزد قبر سيدالشهدا مرثيهمىخوانيد. «لا، كماتنشدون و كما ترثيه عند قبره» آنچه درمحلههاى مختلف و شهرهاى كوچك و بزرگ و مساجد و تكايا وحسينيهها تجمعهاى مردمى به صورت «هيئت» پديدآمده و مىآيد،نمونهاى از همين شيوه سنتى است كه بايد آنها را حفظ كرد،اينها نوعى همبستگى فكرى و روحى و جناحى مردم وفادار به شبكهعاشورايى امام حسين(ع) را نشان مىدهد و داراى آثار و بركاتبسيارى است. حضرت امام(ره) در بيانات خويش، مكرر به تاثيراينها در حفظ و بقاى نهضت عاشورا و نيز نهضت اسلامى مردم ايراناشاره فرموده است. از جمله:
«شما گمان نكنيد كه اگر اين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجاتسينهزنى و نوحهسرايى نبود، پانزده خرداد پيش مىآمد! هيچ قدرتىنمىتوانست پانزده خرداد را آن طور كند، مگر قدرت خون سيدالشهداء.»
و اما امروز
امروز و در عصر حاكميت اسلام و ولايت در كشور امام زمان(ع)، باآنكه تلاش حكومت و نظام اسلامى براى پياده كردن احكام دين درسطح جامعه است، ولى تكليف گراميداشت عاشورا، و برگزارى پرشوراين مراسم و شعائر همچنان باقى است.
پيوند زدن دل و جان و عواطف و احساسات نسل امروز و كودكان ونوجوانان با اهلبيت پيامبر(ص) و شهداى كربلا، نقش بازدارندهآنان را نسبتبه مفاسد دارد و «چراغ ياد» و «مشعلعزا»،آنان را در كورهراههاى زندگى، به حسين(ع) و كربلا مىرساند.
پيام عاشورا در بستر «ياد»، براى عصر حاضر نيز همين است كهحماسههاى خونين و اميدبخش و انگيزه آفرين شهدا را زندهنگهداريم و بدين وسيله، «فرهنگ اهلبيت» روح و جانى تازه وبا نشاط داشته باشد، آن هم نه در محتواى كتابها و لابه لاىنوشتهها، بلكه در عمق جانها و وجدانها و «حيات عينى» شيعه.
درود برامام خمينى(ره)، احياگر فرهنگ اهلبيت و برافرازندهپرچم بلند «اسلام ناب محمدى.»
