به بهانه سالروز قيام تاريخى 15 خرداد ؛ آغاز ين روز بيعت

روزنامه رسالت ۱۳ خرداد ۱۳۸۵
 
الا مسيح مسلخ
الا مجاهد عارف
الا امام رهايي
زمين گواه و زمان آشنا و آگاه است: که لحظه لحظه تاريخ، از تو شد “خرداد”
و جاى جاى وطن از تو گشت “فيضيه”؛
“قم”، از قيام تو قائم.
شرار آتش نمرود
به پيش پاى تو گلشن.
جهان ز کار تو مبهوت
دو چشم ما زتو روشن
تو پيشواى زمان بودى و امام رهايي
زمان گذشت و تو ماندي،
خروش، خفت و تو خواندي
و عاقبت، همگان را
زبند بندگى بندگان خاک، رهاندي...
پانزده خرداد، اگر جانى دارد و تازه است، حيات خود را از نفس مسيحايى “روح خدا” به عاريت دارد؛ اين عارف مصلحى که زمان عقيم را به “ميلاد شهادت” بارور کرد. پانزده خرداد، روز “امام” است، روز “امت” است. روز بيعت امت با امام است. روز ميثاق “خون” و پيمان “شهادت” است.
و... آغازى است براى آغازها... که خشم “ابوذر”ها و قيام “حجر”ها و نهضت “کربلا” را به ياد مى آورد. خونى که در عاشورا از صحراى کربلا جوشيده بود، بستر تاريخ را در نورديد و در رود سرخ تشيع جارى شد و موج ها آفريد تا در پانزده خرداد، فواره اين خون بر چهره زمان پاشيد و تاريخ ما خونين شد و از آن پس، 19 دي، 17 شهريور، 22 بهمن و ديگر لحظه هاى اوج نهضت پديد آمد و با امامت روح خدا، اسلام در کربلاى خون گرفته ايران حاکم شد. تند باد نيمه خرداد، گرچه سروهاى بلندى را از پاى افکند، اما آن خونهاى پاک، سيلى شد که کاخ ستم را از بنيان کند، ... و پانزده خرداد، اوج يک روز بلند و گرم و جوشان بود که تاريخ را به حرکت آورد، و خفتگان را برخيزاند.
اينک، اى “قم” قائم! اى لاله زار بهشت زهرا، اى همه “شهيد آباد”هاى ميهن، به شما که مى نگريم در يادهاى پرشکوه “لحظه هاى انقلاب” غرقه مى شويم؛ در آن روزهاى خدايى که نبض پرتپش تاريخ بودند،
و جان دين در چله روز...
و سلام بر “ايام الله” و بر پانزده خرداد 42.
پانزده خرداد: طليعه فتح
پانزده خرداد، جريان خون “مذهب” و شور “ايمان” در اندام رخوت گرفته ايران بود. خورشيد، به نظاره ايستاده بود؛ و سکوت زمان را تماشا مى کرد.
کدام چشم مى توانست باور کند که بار ديگر “محراب کوفه”، طنين ملکوتى “فزت و رب الکعبه” را شاهد باشد و قواره خون در لاله زار کربلا، “مرگ” را به سخره بگيرد و “احد”، بار ديگر در مظلوميت “عاشورا” تجسم يابد و “12 محرم” با “15 خرداد” پيوند ساز کند و اسلام بر آب و خاک و مليت حاکم شود؟! پانزده خرداد، جاويد و ماندگار است، همچنانکه “عاشورا”!
اگر مظلوميت هابيل فراموش شود، اگر سر “يحيي” در طشت طلايى از يادها برود، اگر شهادت “ياسر” و “سميه” زير شکنجه هاى قريش در بيرون مکه محو گردد. اگر خون سرخ على اصغر و چهره لاله گون حسين و جگر پاره پاره امام مجتبى (ع) و اسارت امام سجاد (ع) و زندانى بغداد و تبعيدى طوس فراموش شود، اگر قيام توابين و نهضت سربداران و خروش سيد جمال و مقاومت ميرزا کوچک و شهادت مطهرى فراموش شود، “پانزده خرداد” نيز فراموش مى شود. ولى نه آنها فراموش شدنى است، و نه اين، از ياد رفتني. شهيدان فراوان انقلاب، شهادت مى دهند که “خط خونين خرداد” را از سال 42 تا پيروزى و پس از پيروزى از ياد نبردند و همواره پوينده اين راه بودند. پيام و سرنوشت “خرداد” و “محرم”، بسى شبيه بود. ملتى مظلوم عليه حاکميت ستم قد برافراشت و عزت شهادت را بر ننگ تسليم برگزيد؛ خون داد و خروشيد و فرياد زد، و جمجمه خويش را در بتکده سکوت، منفجر کرد و عليه “توطئه سکوت”، قامت برافراشت و رو در روى جباران ايستاد، هرچند قيام قامتش بارها و بارها در خون نشست...
اسلحه “قلم” را برگرفت و شوريد، تا آنجا که دست‌هايش “قلم” شد، اما... از پا ننشست و لب فرو نبست.
پانزده خرداد، مشعلى فروزان از خون و عشق و شهادت بود که در دست “طلبه” و “دانشجو” همه ساله برافراشته مى‌گشت و “فيضيه” و “دانشگاه”، هر سال در اين روز، براى شهيدان پانزده خرداد، “فاتحه” مى خواند تا راه “فتح” را بگشايد و به سوگ مى نشست تا ملت را به قيام وا دارد. و چنين است که پانزده خرداد 42 طليعه فتحى بود که چشم منتظران را در آينده اى نه چندان دور دست به چشم انداز روشنى از اميد و سعادت گشود. سلام بر روز خجسته خرداد و سلام بر شهيدان 15 خرداد!
جماران! سخن بگو
جماران! بى قرارى تو را در فراق خمينى مى دانم. براى تويى که گام هايش بوسه گاه خاکت بوده و نفس گرمش عطر هواى کويت، تحمل سخت است،
جماران! اين را مى دانم، اما تو بايد آرام بيايى و از او برايم بگويي. جماران! از او بگو که دلم بهانه او کرده است. هاى هاى گريه ات را فرو خور؛ سيل خونابه هايت را از گونه ها بر گير و با من سخن بگو.
جماران! از او بگو که دلم بهانه او کرده است.
تو روزگارى بيش نيست که او را يافته اى و اينگونه مويه مى کني، من چه بگويم که عمرى است به عشق او مى زيم در عشق او مى گدازم؟
آرام باش جماران و از او برايم بگو. تو ناظر اشک هاى شب و دست هاى نيازش بوده اي. تو گوش راز و مرز تنهايى اش بوده اي. بغضت را فرو خور و با من سخن بگو. بگو که نيمه هاى شب چه در گوش تو نجوا کرده است که اين گونه بى تابى و بى قرار؟
جماران! مى دانم که نه زبان گفتن دارى و نه مجال بيان؛ مى دانم که زبان و کلام، در آنچه بوده و آنچه او گفته، ناچيز است و ناتوان، اما چه کنم؟ دلم شکسته و بهانه شنيدن دارد. جماران! خاک تو و کوفه توتيا خواهد شد. بر خود بباليد که محرم دو مقتدا و قدمگاه دو خورشيد بوديد: کوفه محرم على (ع) بود و تو محرم پيرو گرمى‌اش، خميني!
کوچه هاى کوفه هنوز عطر على را دارد و کوچه هاى کوچک تو عطر خمينى را. جماران! کوفه در آن شبها از آن چاه چه شنيده است که از آن هنگام تاکنون مويه مى کند؟ و تو از اين پير چه شنيده اى که اين سان مويه مى کني؟ راز اين “راز” چيست؟ تو را زبان گفتن نيست يا مرا گوش شنيدن؟
سخن بگو جماران! گلويم را بغض گرفته است. دلم هواى پريدن دارد. هواى از او شنيدن جماران! تو نيز همچون کوفه پاسدار امانت باش و براى فردائيان که محضر خمينى را بوسه حضور نزده اند، حديث خمينى بگو، حکايت آنچه ديده اى و حديث آنچه شنيده اي. جماران! بر پدرانم که ساليانى بيش با او بوده اند، غبطه مى خورم. جماران! کوچه کوچه ات عطر يار را دارد. خاکت را از چشم عاشقان دريغ مدار.
جماران! تو از آن رو برخود ببال که خاکت قدمگاهش بوده است و من از آن سان که قلبم:
نه من خام، طمع عشق تو مى ورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسيارى هست
بهت نبودنت
بهت نبودنت هنوز در چشمها لانه دارد و بغض مظلوميت، هنوز در گلوها نشسته است.
رفتنت را هنوز باور نداريم؛ گرچه خردادى ديگر را بى مهر روى تو آغاز کرده ايم. وقتى که رفتي، فرياد زديم: “کاش بال هاى عقربک هاى زمان بشکند، پيش از آنکه خاک سرد، گوهر دردانه ما را در آغوش کشد”؛ اما زمان گذشت و گذشت آنچنان که پس از پيامبر نيز نايستاده بود. زمان بايد به پيش مى رفت تا پيام تو را چون استقامت محمد (ص) و مظلوميت على (ع) به آيندگان بسپارد. بايد مى گذشت... اما به خدا سوگند که هر گام زمان تازيانه اى بود بر پشت ملتى که در هر مصيبتى عاشقانه چشم به دستهاى تو مى دوخت تا با يک حرکت، کوه مصايبش را بى بنياد کند. هرگاه که عکسي، خاطره اي، پيامى از تو نقبى به سالهاى وصال مى زند، مى توانى از ملکوت، فرزندانت را نظاره کنى که بغضى در گلو، به کنجى مى خزند تا اشکهاى تلخشان را يادواره هاى محبت او از چهره‌شان بزدايد. والله که هنوز هم باور نمى کنيم شوم تر از شب وداع با تو را.
وقتى که آمدي، درياى عشق در سينه ات مى تپيد و کوه صلابت بر گام هايت بوسه مى زد و درخشش چشمانت شکوه شکيبايى را معنا مى کرد. تا تو بودى تقدير را هم ياراى در هم شکستن استقامتمان نبود، تو که رفتى پشتمان شکست. سالى ديگر گذشت، فجرى را بى تو ناليديم؛ بهارى را بى تو خزان ديديم و بارهاى سياه غم، تنها سايبان ما در دوزخ تابستان بود بى تو.
بى تو مانديم تا راهت را در پى بزرگمردى ديگر دنبال کنيم و در قله هاى فتح، با اميد به نصر خدا و به دنبال بگوييم که سالها و سده هاى آينده عصر ايمان و عصر خمينى (ره) خواهد بود.
امانت عشق (سخنى با جماران)
- ببين! رسم برادرى اينگونه نيست؛ ما به تو اعتماد کرديم؛ در اين دنياى خاکى تو را انتخاب کرديم؛ مى دانستيم تو بهترين کسى هستى که مى توانى امانت دارمان باشي، اما تو خود بگو چرا چنين کردي؟
ما با هم بوديم؛ دوستت مى داشتيم؛ در همه وقت و در همه جا مى گفتيم که تو بهترين و امين‌ترين “مامن” هستي؛ به هر کجا که مى خواستيم برويم از تو نشان مى‌گرفتيم، اما افسوس...
وقتى امانتمان را به تو سپرديم، دستانمان کوچک بود و قلبمان نيز، اما جلال و جبروتت آنقدر بزرگ بود که حس اعتماد را در دلمان نشاند، و ما در آن زمان چه مى‌توانستيم بکنيم جز اينکه به تو اعتماد کنيم؟
- ببين! قرار نبود با ما اين گونه رفتار کني. ما دست خيلى ها را پس زديم. دعوت هزاران را رد کرديم. توصيه بسيارى را زير پا گذاشتيم تا تو را انتخاب کنيم. از همان وقتى که در خانه اى گلى بوديم، با چند درخت کوتاه که حوضى کوچک صفايش مى داد، احساس کرديم که زمين اينجا لياقت امانتمان را ندارد. اما مگر مى شد با آن خانه گلى وداع کنيم؟ خشت ها، درها، پنجره ها، حوض کوچک، حياط و دق الباب منزل نمى گذاشتند رهايشان کنيم؛ آنها نمى خواستند تنها شوند، ما هم قبول کرديم. به آنها وفادار مانديم و امانتمان را به آنان سپرديم، تا اينکه به زور ما را از آنان جدا کردند. در آن زمان هيچ فکر نمى کرديم زمانى در جوار تو آرام گيريم. مضطرب بوديم. نمى دانستيم چه کنيم. ما مى توانستيم به تمام دنيا برويم جز به بالين تو! گويى آنها مى دانستند که مامن ما فقط جوار تو است.
- وقتى در “نوفل لوشاتو” اقامت گزيديم، مدام به فکر جايى بوديم که خشت هايش گلي، درختانش کوتاه، حوض آبش کوچک و درها و پنجره هايش چوبى باشد.
- ما نمى توانستيم در آنجا آرام بگيريم، آنقدر اين پا و آن پا کرديم، تا موفق شديم قدرى به تو نزديک شويم! اما دست قضا ما را اندکى از تو دور کرد. آخر ما چند خانه گلى در کنار مرقد مطهرى پيدا کرده بوديم، اما باز هم دلمان آرام نداشت. حالا به فکر جايى بوديم که چنارهاى پير داشته باشد تا ناله هاى امانتمان را تحمل کند! ديگر درختان لاغر و خشک نمى توانستند زير ضجه هاى شبانه پيرمان تاب بياورند. بسيار گشتيم، بالا و پايين، جنوب و شمال شهر را زير پا گذاشتيم؛ ناگاه تو را يافتيم، اى جماران!‌اى عشق جان ها! وقتى تو را ديديم بر جايمان ميخکوب شديم. تو با آن چنارهاى خسته و پيرت، با آن خيابانهاى باريکت و با آن کوچه هاى قديمى و مردم صميمى و پاکت و با آن حياط خلوت و کوچکت دلمان را ربودي.
- لختى ايستاديم. زير درختان سبز و پر شکوفه ات نشستيم، قدرى به آواز گنجشگ هاى زيبايت گوش سپرديم. نواى اذان که بلند شد، قبولت کرديم. همه مى گفتند تو بهترين کسى هستى که مى توانى بهترين امانت تاريخ را پاس داري. ما هم اعتماد کرديم. صادقانه امانتمان را به تو سپرديم. - اما حالا تو خود بگو با او چه کردي؟ بگو با پير و مراد ما چه کردي؟ بگو با آقايمان چه کردي؟ اى خيابان‌ها! اى کوچه ها، اى سنگ ها، اى درختان سرو، اى زمين، اى کاهگل، اى پنجره ها، بگوييد با مولاى ما چه کرده ايد؟ جماران! به خودت رحم کن. با اشک ديده هامان، با ناله قلب هامان، با نهيب زبان هامان، سيل را، دريا را، رعد و برق را بسيج مى کنيم و تو را در ميان مى گيريم.
- گريه مى کنى جماران؟! ضجه مى زني؟! مى لرزي؟! به دل مگير حرفهاى دوست قديمى ات را. فراموشمان شده بود که تو تا آخرين لحظه امانتمان را حفظ کردي! در بالين تو نبود که امانتمان از جلوى چشمانمان پنهان شد.
تو او را خوب حفظ کردي. در و ديوار و خشت و چوب و کوچه و خيابان و درخت هاى جماران! شما نيز بياييد در آغوش عزادار ما. بيا همناله شويم، بيا جماران.
منبع: اين متن برداشتى است از “تشييع عشق” که توسط موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره) در سال 1374 منتشر شده است.
  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥

خورشيد بى غروب امام خمينى

                                    

 

به ياد هفدهمين سال رحلت امام امت(ره)

 داغدارانه و بى‏شكيب، در هفدهمين سال غروب آن خورشيد بى‏غروب،همچنان در سوگيم. پس ... اى اشكها، اى ديده‏ها، بباريد و در سينه‏ها بذر غم واندوه بكاريد. ما هنوز هم، رنج صبورى در دورى از امام راحل(ره)را، همچنان دردمندانه، تحمل مى‏كنيم.

بر اين باوريم كه: خرسندى آن بزرگ، در تداوم راهش و استمرارخطش، با حضور در صحنه، با حفظ ارزشهاى انقلاب، با وفادارى به‏آرمانهاى والاى امام، با «وحدت كلمه‏» و با «اطاعت ازرهبرى‏» است. اين است‏شاخص و مرز در «خط امام‏» بودن. حق، همچنان در رگهاى آگاهى امت ما جارى است. سالگرد نيمه خرداد، هم يادآور به خون‏خفتگان آن روز سرخ است،كه در حمايت از امام و مبارزه با طاغوت، به خون خفتند، هم‏تداعى‏كننده هجرت امام عارفان و قلب مبازران و جان بسيجيان وروح حوزه و حوزويان به حكومت اعلاست.

 از آن نيمه خرداد خونين، تا اين خرداد غم‏آجين، چه حادثه‏ها وفراز و نشيب‏ها بوده است كه دل عظيم امام امت، تحمل آن همه‏موجهاى سنگين را داشته است. در آخرين بيت‏يكى از غزلهايش‏فرموده است: سالها مى‏گذرد، حادثه‏ها مى‏آيد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم‏بارى، خرداد، بار غم بر دلمان مى‏نهد و ياد آن «حادثه‏»، شورى‏در دلها و رستاخيزى در جانها پديد مى‏آورد. چشمه خرداد، هنوز هم جوششى زلال، از معنويت و حماسه وارزشهاست، هر چند دستهايى بخواهند اين چشمه را بيالايند. نيمه خرداد، هنوز هم مظهر صلابت و مقاومت دينداران خداباور دربرابر «موج بى‏دينى‏» و «سلطه طاغوتى‏» است، هر چند كسانى‏بخواهند آن را از خاصيت‏بيندازند.

چهاردهم خرداد، هنوز هم على‏رغم گذشت هفده سال، روز اندوه و مصيبت فرزندان معنوى امام وسوختگان عشق آن پير و مراد است، هر چند بعضى بخواهند به نام‏شادى و نشاط، جامه عزا در سوگ آن يار سفر كرده را از تن امت‏درآورند و «عصر خمينى‏» را پايان يافته تلقى كنند. اينك، گر چه امام نيست، راهش كه هست! «خط امام‏»، صراط مستقيم‏اين امت مصطفايى است. «كلام امام‏»، ترسيم‏كننده سمت و جهت‏حركت انقلابى ماست. «ياد امام‏»، احياگر ارزشها و يادآور اهداف و آرمانهايى است‏كه به خاطر آنها، جانها فدا شد و خونها نثار گشت و ديده‏ها به‏خون نشست و دلها خون شد. امروز، خوشحاليم كه در «افق‏رهبرى‏»، خورشيدى فروزان مى‏تابد، كه كلامش «خمينى‏گونه‏» ومواضع او قاطع و پر صلابت است.

 اينك، «هفده سال‏» از آن «مصيبت عظمى‏» كه دست تقدير برسرنوشت امت ما رقم زد، مى‏گذرد. ده سالى كه يك روزش هم بى «ياد امام‏» به سر نكرده‏ايم. ده سالى كه هر روزش، در تعقيب نمازهايمان، رضوان خدا را براى‏آن پير و مراد، و دوام و نصرت را براى انقلاب و نهضتش ازخداوند خواسته‏ايم. ده سالى كه على رغم توطئه‏هاى نهان و آشكار براى شكست انقلاب وتغيير مسير و تحريف مواضع و احداث موانع، نه رخنه‏اى در اركان‏آن پديد آمده است، نه گرد ياس بر چهره‏ها نشسته و نه‏«آمريكا» در طرح نفوذ در بدنه انقلاب، به توفيقى دست‏يافته‏است. نه امت وفادار ما، گوش به ياس‏آفرينى‏هاى بوقهاى دشمن‏سپرده‏اند و نه ذره‏اى از سنگر حمايت از اسلام و نظام ولايت، عقب‏نشسته‏اند. آن قافله‏سالار رهايى، آن امام بزرگ، چهره در نقاب خاك كشيد وما را به داغ يتيمى مبتلا ساخت، اما بنيان انقلابش و شالوده‏نهضتش را چنان عميق و استوار پى‏افكنده و برآورده است كه اين‏همه سيل توطئه و موج فتنه و طوفان دشمنى آن را نلرزانده است. آن جان، از تن امت جدا شد، ولى روح «ولايت فقيه‏»، اين تن راهمچنان شاداب در مسير همان جان و جانان، نگه داشته است. اگر عفونتى به مشام مى‏رسد، از مردارهايى است كه از اين روح،جدايند! خدا را شكر كه سايه ولايت‏بر سرماست. پروردگارا! نعمت ولايت و رهبرى را از ما مگير.

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥

حياتِ الگويى امام حسين (ع)

 

وقتى خداوند، براى هدايت بشر، «راهنما» فرستاد و براى تعيين راه و پيمودن مسير، «حجّت» قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت.

الگوهاى مكتبى، الگوى همه جانبه امت براى راهيابى به كمال و خودسازى و بندگى‏اند. حسين بن على عليه‏السلام نيز يكى از اين اسوه‏هاى كامل و الگوهاى همه جانبه است و آنچه از حضرتش بايد آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستيزى، كه درس عبوديت و سخاوت و جوانمردى و ارزش گرايى و تهجّد و انس با قرآن و تكريم انسان است.

اينك، نگاهى به بخشى از ابعاد الگويى سالار شهيدان داريم، تا روشن گردد كه شخصيت وى به بُعد شورآفرين و حماسى عاشورا و انگيزه آفرينى جهاد در كربلا خلاصه نمى‏شود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست، مى‏توان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت و «سيره حسينى» را چراغ راه قرار داد.

در عصر بازسازى ايمانى و فرهنگى، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليه‏السلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتّى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه‏هاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.

1. نماز، اوج بندگى

سالارما، حسين بن على عليهماالسلام ، شب عاشورا براى انس با خدا و تهجّد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نيز، هنگام ظهر به نماز ايستاد تا به ما بياموزد كه جان بر سردين و خداجويى نهاده است. سعيد بن عبداللّه حنفى، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتى مى‏ايستد، تا حسين بن على عليهماالسلام ، آخرين نمازش را بخواند و با 13 تير كه بر پيكرش مى‏نشيند، به شهادت مى‏رسد.1

ابوثمامه صائدى نيز ـ كه خودش شهيد نماز است ـ در روز عاشورا، فرا رسيدن هنگام نماز را يادآور مى‏شود. امام حسين عليه‏السلام دعايش مى‏كند كه خدا از نمازگزارانِ ذاكر قرارش دهد.2

اين كه در زيارت‏هاى حسين بن على عليه‏السلام ، او را اقامه كننده نماز خطاب مى‏كنيم «اشهد انّك قد اَقَمْتَ الصلّوة...»3 جلوه ديگرى از اهميت نماز را در زندگى و شهادت آن پيشواى معنويت و عبوديت نشان مى‏دهد.

2. رضا، اوج ايمان

كمال بندگى در «رضا» به رضاى الهى و فرمان اوست. حسين بن على عليه‏السلام در حركت به سوى كربلا، اظهار اميدوارى كرد كه آنچه را خداوند برايش اراده كرده باشد، «خير» باشد، چه با فتح، چه با شهادت «ارجو ان يكونَ خيراً ما اراد اللّه بنا، قُتِلْنا ام ظفرنا»4. در قتلگاه نيز جملات زيباى «الهى رضىً برضاءك و تسليماً لامرك» كه بر زبان او جارى شد، نشانه خلوص در بندگى و رضا به قضاى خدا و رنگ خدايى داشتن جهاد و شهادت اوست.

يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
و جانان سيدالشهداء، خدا بود كه عشق الهى در سراسر وجود حضرت، سريان و جريان داشت و «مقام رضا» مرتبه برتر ايمان او به شمار مى‏رفت. خود آن حضرت بارها مى‏فرمود:

«رضا اللّهِ رضانا اهل البيت5؛ رضايت ما خاندان، تابع رضاى الهى است.»

3. صبر و مقاومت

سيدالشهداء الگوى صبر و شكيبايى در برابر مصيبت‏ها، مشكلات زندگى، زخم شمشير، داغ عزيزان و شهادت فرزندان است.

امام حسين عليه‏السلام در آغاز حركت خويش به سوى كربلا، بر صبر تكيه كرد و يارانى را لايق همراهى خويش مى‏دانست كه بر تيزى شمشير و ضربت نيزه‏ها مقاوم باشند. «فمن كان منكم يصبر على حدّ السيف و طعن الاسنّة فَليَقُم مَعنا»6

در روز عاشورا نيز در خطبه‏اى كه با اين جملات آغاز مى‏شود «صبراً بنى‏الكرام...»7 ياران خويش را بر رنج جهاد و زخم شمشير به صبورى فرا خواند، تا از تنگناى دنيا به وسعت آخرت و از دشوارى‏هاى دنيا به نعمت و راحت بهشت برسند و مرگ را همچون «پل عبور» بدانند.

هنگام خروج از مكه نيز در ضمن خطابه‏اى فرمود: «نصبر على بلائه و يُوَفّينا اُجورَ الصّابرين»8

و صبر بر بلا را مقدمه رسيدن به «اجر صابران» دانست كه خداوند عطا خواهد كرد.

روز عاشورا، فرزندش على اكبر را هم با جمله «يا بُنىَّ اصبر قليلاً» دعوت به صبورى كرد و خواهر خويش را در آن روز سرخ، به «صبر» توصيه كرد.

صبر و مقاومتى كه ملت ما از حسين بن على عليهماالسلام و حضرت زينب عليهاالسلام آموختند، آنان را در سال‏هاى دفاع مقدس و جبهه‏هاى نبرد و صحنه‏هاى انقلاب، رويين تن ساخت و به آزادگان عزيز در سال‏هاى سخت اسارت، قدرت تحمّل بخشيد.

4. كرامت و بزرگوارى

آقايى و بزرگوارى امام حسين عليه‏السلام زبانزد بود. سال‏هايى كه در مدينه مى‏زيست و در دوران پدر بزرگوارش، آنچه از دست كريمش مى‏جوشيد، سخاوت و جود نسبت به سائلان و نيازمندان بود.

به روايت حضرت سجاد عليه‏السلام ، امام حسين عليه‏السلام بار غذا و آذوقه به دوش مى‏كشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه زنان نيازمند مى‏برد. از اين رو، بر شانه‏هاى آن حضرت جاى آن مانده بود.9

پس، رسيدگى به محرومان و سركشى به مستضعفان را هم بايد از حسين عليه‏السلام آموخت. وى روزى بر عدّه‏اى بينوا گذشت كه سفره‏اى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مى‏خوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود.

شيوه كريمانه وى، شهرت آفاق بود. وقتى سائلى به درخانه امام آمد و در زد، اشعارى با اين مضمون مى‏خواند كه:

هركس امروز به تو اميدوار باشد، ناكام و نوميد نمى‏گردد و هركس حلقه در خانه تو را بكوبد، دست خالى بر نمى‏گردد. تو، سرچشمه جود و سخاوتى و پدرت، كشنده فاسقانِ تبهكار بود. «لم يَخَبِ الآن مَن رجاك...»10

مگر نه اين است كه نوع دوستى، گرايش به مساكين، تواضع و مردمى زيستن و عاطفه انسانى داشتن را هم بايد از الگويى چون حسين بن على عليه‏السلام آموخت؟ رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران، در رفتار آن حضرت جلوه‏گر است و در اين ميدان هم بايد از او پيروى و به او تأسّى كرد.

5. كار فرهنگى و آموزشى

در نقل‏هاى تاريخى آمده است كه وقتى معلّم يكى از فرزندانش به او سوره حمد را آموخت، هزار دينار جايزه به معلّم داد و به او خلعت و لباس بخشيد و دهانش را پر از گوهر ساخت. وقتى بعضى سبب اين همه بخشش را پرسيدند، فرمود: اين‏ها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش قرآن و سوره حمد)

آن حضرت در ارزش‏گذارى به تعليم و تربيت و تشويق معلّم و مربّى فرزندان خويش و ارج نهادن به جايگاه تعليم و تربيت نيز، الگوى ماست و بايد از او بياموزيم كه به بُعد فرهنگى و تربيتى كودكان‏مان بها بدهيم و در اين زمينه، وقت و پول هزينه كنيم.

6. روحيه عرفانى

يك بُعدى بودن، نقصانى براى انسان است. پيشوايان دينى ما در همه ابعاد، صاحب كمال بوده‏اند و در شيعيان خود نيز اين را مى‏پسنديدند.

خوف از خدا، چشمانِ اشكبار، حالتِ نجوا و نيايش، زبانِ ستايشگر خدا، زندگىِ سراسر شكر نسبت به نعم الهى، نمازهاى با حال و ركعات بسيار در شبانه روز، بارها سفر پياده به حجّ خانه خدا رفتن، حضور مكرّر بر سر مزار مادر بزرگش حضرت خديجه عليهاالسلام و گريستن و دعا كردن براى او، نيايش ژرف و عاشقانه‏اش در پاى «جبل الرحمه» و دعاى وى در روز عرفه ـ كه از زيباترين و غنى‏ترين متون نيايشى عارفانه است ـ همه و همه، خبر از روح بلند عرفانى آن حضرت دارد.

پس، از اين بُعد حيات وى و توجّه به خدا و نيايش‏هاى شبانه و دعاهاى متضرّعانه سيدالشهداء نيز بايد الگو گرفت و بخشى از فرصت‏هاى روز و شب را به خلوت با خدا پرداخت. اگر در زندگى يك دوستدار و پيرو، اين جنبه مشهود نباشد، در تأسّى به آن اسوه معنويت و نيايش، كوتاهى كرده است.

7. عشق به خدا

از برجسته‏ترين جنبه‏هاى شخصيت سيدالشهداء، محبت پروردگار و دلدادگى او به خداوند و امر و رضاى اوست.

اين كه نسبت به حادثه عاشورا و آمادگى براى شهادت‏طلبى و پذيرش تبعات و پيامدهاى آن و راضى شدن به يتيمى فرزندان و اسارت اهل‏بيت، از زبان حضرتش چنين نقل شده است:

تركتُ الخلقَ طُرّاً فى هَواكا وَ اَيْتَمْتُ العِيالَ لِكَىْ اَراكا

نشانه خدا دوستى و عشق به معبود و فنا در «حبّ الهى» است.

اين كه نقل شده است: هرچه امام حسين عليه‏السلام به لحظه شهادت نزديك‏تر مى‏شد، چهره‏اش برافروخته‏تر و شكفته‏تر مى‏گشت؛ تعبير ديگرى از عشق الهى اوست كه تبديل هجران به وصال را مى‏ديد و به وجد مى‏آمد.

عمّان سامانى در مثنوى بلند «گنجينة الاسرار» خويش، به رفتار و حالات حسين بن على عليهماالسلام از ديد عرفانى و عشق نگريسته و امام را سرمست از شراب شوق و عشق الهى مى‏بيند كه پياپى جام محبت و بلاى بيشترى مى‏خواهد، و او را موجى برخاسته از دريا مى‏داند كه محو حقيقت خداست و مى‏خواهد باز به همان دريا بپيوندد و در اين راه، از هرچه جز «او»ست، دست مى‏شويد و «خود» را قربانى مى‏كند. وى در اين ترسيم عاشقانه، سراسر عاشورا و صحنه‏هاى رزم فرزندان و ياران را جلوه‏اى از آن «جذبه الهى» و عشقِ برتر مى‏شناسد و شهادت هركدام از ياران را همچون «هديه» به درگاه دوست توصيف مى‏كند، تا رضاى محبوب تأمين شود و به بزم قرب، بار يابد.

چنين روحيه‏اى و عشقى، بى‏شك در حسين دوستان صادق نيز يافت مى‏شود، چرا كه الگويشان چنين حسينى است كه در دل، جز محبّت الهى را راه نداده است.

8. ذكر خدا

گوهر ياد خداوند، موهبتى عرشى است كه در هر دل كه جاى گيرد و بر هرزبان كه جارى شود، آن دل و زبان را نفيس مى‏سازد، چه ذكر قلبى باشد، چه ذكر زبانى.

حسين بن على عليهماالسلام بنده ذاكر خدا بود، پيوسته حمد و ثناى الهى برزبانش و سپاس نعمت‏ها در قلبش. و در راحت و رنج و سرّاء وضرّاء، ياد خدا آرام بخش جانش بود و بر او تكيه داشت و هيچ صحنه تلخ و غمبارى نبود، جز آن كه داروى «ياد خدا» آرامَش مى‏كرد.

تنها در صبح عاشورا نبود كه با گفتنِ «اللّهم انت ثِقَتى فى كلِّ كَربٍ»، به ياد خدا بودن را ابراز مى‏كرد و تنها در حملات حماسى روز عاشورايش نبود كه با تكرار جمله «لاحول ولا قوّة الاّ باللّه»11؛ ارتباط قلبى خود را با معبود، بر زبان مى‏آورد، بلكه همواره گوياى «اللّه اكبر» بود و ذكر «الحمدللّه على كلّ حالٍ» و ياد خدا ورد زبانش بود و «استرجاع» را ـ كه يكى از شاخص‏هاى ذكر حقيقى، بخصوص در هنگام مصائب و ناگوارى‏هاست ـ در مواقع مختلف از جمله در راه مكه به كربلا، بر لب داشت.

از ديد امام حسين عليه‏السلام شقاوت سپاه كوفه كه براى آن جنايت عظيم حضور پيدا كرده بودند، نتيجه غفلت از ياد خدا بود و چون مى‏ديد آنان به هيچ روى، از كينه و عناد خويش دست بر نمى‏دارند و بر كشتن او مصمّم‏اند، به آنان مى‏فرمود:

«لَقَد استَحْوَذَ عليكم الشيطانُ فَاَنساكم ذكر اللّه العظيم»12؛ شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از شما (دل) برده است.

وقتى چراغ ياد خدا در شبستان دل انسان روشن باشد، هرگز شيطان رخنه‏گاهى براى ورود به خلوتگاه دل نمى‏يابد و اين خانه كه بايد جاى خدا باشد، مأواى ديو و دد نمى‏گردد.

پيروان حسين عليه‏السلام را سزاست كه مشعل فروزانِ «ذكراللّه» را در اقتدا به سالارشان در دل برافروزند، تا نه دچار يأس و ترديد شوند، نه ملعبه ابليس و هواى نفس.

اينها و بسيارى ديگر از اين گونه ويژگى‏هاى روحى و رفتارى است كه از حسين بن على عليهماالسلام براى پيروانش در همه اعصار و نسل‏ها «الگويى همه جانبه» ساخته است و منشورى پديد آورده كه از هر طرف به آن بنگريم، جلوه‏اى خاص و بُعدى مقدّس و الگويى شايسته تبعيّت به چشم مى‏خورد.

خلاصه سخن آن كه:

هم از معنويت و توجه به خدا و نيايش‏هاى شبانه امام حسين عليه‏السلام بايد درس آموخت، هم از توجه به علم و ادب و دانش و تربيت فرزندان، هم حُسن خُلق و كرامت رفتارى و مستضعف‏گرايى، هم از ايثار و سخاوت و بذل و بخشش وى، و هم از رأفت و مهربانى و عواطف والاى انسانى نسبت به همنوعان.

حسين بن على عليهماالسلام مقتداى همه و هميشه و همه جاست؛ چه در جنگ و چه در صلح، چه در ميدان جهاد و چه در عرصه اعتقاد، چه در صداقت و پاكى، چه در شجاعت و بى‏باكى، چه در روحيّه شهادت‏طلبى، چه در عبادت‏ها و راز و نيازهاى نيمه شبى.

جويندگان راه معنى و طالبان عزت و آزادگى، بايد در «آينه اوصاف حسينى» به تماشاى اين جلوه‏هاى ناب و ماندگار بنشينند و اگر اهل سير و سلوك اند و شيفته «عرفان اهل بيتى»، و اگر به افقى دور دست‏تر از مادّيات و بلندتر از روزمرّگى‏ها مى‏نگرند، باز هم بايد به «مرآت حسينى» چشم بدوزند و به اين «آينه حُسْن» بنگرند.

براى الگوگيرى از «اسوه‏هاى حسنه»، بايد به جهات اسوه بودن آنان توجه داشت؛ حسين بن على عليهماالسلام يكى از اين اسوه هاست؛ خود نيز فرموده است: «لكم فىّ اسوة».

مرور به چند نمونه از جهات الگويى سيدالشهداء، براى آن بود كه درس‏آموزى از اين سرمشق خدايى آسان‏تر باشد و عملى‏تر.

آينه سلوك حسينى، پيوسته در منظرمان باد.

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ مقتل الحسين، مقرّم، ص 304.

2 ـ سفينة‏البحار، ج 1، ص 136.

3 ـ زيارت وارث (مفاتيح الجنان).

4 ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 597.

5 ـ موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 328.

6 ـ ينابيع المودّة، ص 406.

7 ـ نفس المهموم، ص 135.

8 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 367.

9 ـ حياة الامام الحسين(ع)، ج 1، ص 128.

10 ـ همان، ص 131.

11 ـ موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 414.

12 ـ همان، ص 485.

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

درس‌هايي از زيارت عاشورا

 

 

انتشارات بوستان كتاب قم ويرايش دوم كتاب درس‌هايي از زيارت عاشورا را منتشر كرد.


كتاب درس‌هايي از زيارت عاشورا نوشته جواد محدثي است كه در آن گوشه‌هايي از معارف، پيام‌ها و نكته‌هاي نهفته در اين زيارتنامه معتبر كه از امام محمد باقر (ع) روايت شده است ذكر گرديده است.
در بخشي از مقدمه اين كتاب اين گونه آمده است: در اين نوشته مقصود، ترجمه يا شرح مبسوط اين زيارت نامه نيست بلكه تكيه روي چند عنصر و محور حساس است كه در اين متن مقدس و مبارك، مطرح شده است و مي‌تواند به عنوان درس مورد تأمل قرار گيرد.
برخي عناوين مطالب موجود در كتاب درس‌هايي از زيارت عاشورا عبارتند از: ولايت خون و شمشير، شجره نوراني نبوت خون، خدا، سوگ بزرگ و مصيبت عظمي، خون‌خواهي كربلا، تجديد پيمان و تحكيم ميثاق، شجره ملعونه بني اميه، جبر و رضا مقام عاشقان صادق.
درس‌هايي از زيارت عاشورا 64 صفحه دارد و با شمارگان سه هزار نسخه منتشر شده است.

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

الا ... اى محرم!

 

تو آن خشم خونين خلق خدايى كه از حنجر سرخ و پاك شهيدان برون زد تو بغض گلوى تمام ستمديدگانى كه در كربلا - نيمروزى به يكباره تركيد تو خون دل و ديده روزگارى كه با خنجر كينه توز ستم، بر زمين ريخت تو خون خدايى كه با خاك آميخت تو شبرنگ سرخى، كه در سالهاى سياهى درخشيد الا ... اى محرم!

تو خشم گره خورده ساليانى، تو آتشفشانى تو بر ظلم دشمن گواهى تو بر شور ايمان پاكان نشانى تو هفتاد آيه، تو هفتاد سوره، تو هفتاد رمز حياتى تو پيغام فرياد سرخ زمانى تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى كه افتان و خيزان رسيده است‏بر ساحل روزگاران الا .. . اى محرم!

تو فجرى، تو نصرى تويى «ليله القدر» مردم تو رعدى ، تو برقى تو طوفان طفى تويى غرش تندر كوهساران!

الا ... اى محرم! تو ياد آور عشق و خون و حماسه تو دانشگه بى نظير جهاد و شهادت تويى مظهر «ثار» و «ايثار» ياران الا ... اى محرم!

به هنگام و هنگامه هجرى كاروان شهيدان تو آن راهبان روانبخش و مهمان‏نوازى كه در پاى رهپوى آزادگان لاله ارغوان مى‏فشانى

الا ... اى محرم! به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بيداد، قامت كشيدند و در صفحه سرخ تاريخ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند تو آن آشناى كهن ياد و دشمن‏ستيزى كه همواره در يادشانى

الا .. . اى محرم! تو آن كيمياى دگرگونه‏سازى كه مرگ حيات آفرين را - به نام «شهادت‏» به اكسير عشقى كه در التهاب سر انگشت‏سحرآفرينت نهفته است.

چو شهدى مصفا و شيرين به كام پذيرندگان مى‏چشانى!

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

پيام غدير

 

روزى كه رسول خدا(ص)در «حراى حق‏» به نبوت مبعوث شد، فرمان‏هدايت و سعادت انسان‏ها را در كف داشت.

آن روز هم در «پهنه غدير» و در جمع حاجيان برگشته از زيارت‏خانه خدا به خطبه خوانى پرداخت، باز در انديشه نجات امت وتضمين سعادت آنان بود.

اين است كه «غدير» را حلقه ميانى «رسالت‏» و «امامت‏»

مى‏شناسيم و «ولايت‏» را تداوم «نبوت‏» مى‏دانيم.

غدير، از سويى به «بعثت در حرا» وصل مى‏شود و از سوى ديگربه «شهادت در كربلا» پيوند مى‏خورد و فاصله ميان حرا تا كربلارا دريايى از باورهاى پاك و هدايتهاى آسمانى پر كرده است كه در«غدير» تجسم يافته است.

درياى غدير، از ريزش آبشارگون وحى بر جان محمد(ص)لبريز است وقامت دين در زلال «غديرخم‏» انعكاس مى‏يابد.

«غدير» ، هنوز هم چشمه‏اى لبريز از هدايت‏ها و كرامت‏هاست ودريايى مواج از آب حيات و باور و بصيرت، تا در كوير حيرت وهامون ضلالت، كام جانها را سيراب سازد و هادى انديشه‏ها گردد.

غدير، يك «كتاب مبين‏» است، سندى براى تداوم خط رسالت درجلوه امامت و صراطى مستقيم كه به سنت پيامبر خدا منتهى مى‏شود.

امتى كه پاسدار غدير باشد، عاشوراهاى مظلوميت و كربلاهاى خون‏و شهادت را شاهد نخواهد بود و ولايت در محاق غربت و تنهايى‏نخواهد ماند.

دريغ و صد دريغ كه كوردلان و خفاشان به تابش خورشيد، دل وديده نسپارند و به تيرگى و ظلمت‏خو كنند و همچون گله‏اى باچوپان باشند و راهى بى راهنما و شبى بى چراغ و كشتى‏اى بى ناخداو دشتى بى چشمه و كويرى بى آب...!

قافله‏اى كه از زيارت كعبه بر مى‏گشت و راهش حق بود و بارش‏ايمان و مقصدش «الله‏» ، وقتى به غدير خم رسيد، چشم به افقى‏دوخت كه پيام هدايت داشت و دستى را ديد كه خورشيدى فرا دست‏بردو به همگان نشان داد كه:

هر كه را باشم منش مولا و دوست ابن عم من على، مولاى اوست

و گوش امت‏به دهانى بود كه از وحى و غيب مى‏گفت و به خدا وصل‏بود و دامن، دامن معرفت‏براى بندگان خدا هديه مى‏داد و خرمن،خرمن كرامت و معنويت پيش پايشان مى‏ريخت، تا از وسوسه‏هاى نفس وتلبيس ابليس و فريب نفاق رها شوند و همچنان «عبد خدا» و«مطيع رسول‏» بمانند.

ولى.... مگر شيطان مى‏گذارد كه بندگان خدا، راه بندگى را بى‏درد سر بپيمايند و به مقصد برسند؟!

خطبه حضرت رسول در آن دشت‏سوزان، آب گوارايى براى روح‏هاى‏عطشناك بود كه مى‏رفت تا هميشه تاريخ را سيراب سازد.

اما.... مگر گذاشتند كه اين زلال گوارا به جانهاى تشنه برسد؟

رسول خدا(ص)مى‏خواست دست «امت‏» را در دست «امام‏» بگذارد،تا نه گمراه شوند و نه سرگردان، نه تشنه بمانند و نه در دام‏نفس بيفتند.

اين بود كه منشور بلند و جاودانه «خطبه غدير» را سرود و به‏گوش تاريخ سپرد.

مردم نيز پيمان‏ها بستند و تبريك‏ها گفتند و قول‏ها دادند.

اما.... تاريخ نشان مى‏دهد كه آن عهدها شكستند و آن پيمان‏هااز يادها رفت.

افسوس كه گروهى از امت، در كلاس درسهاى نبوت و وحى، مردودشدند و آن همه «ياد» ها را به «نسيان‏» سپردند.

هزاران دست‏بيعتگر كجا رفت؟ وفا با آل پيغمبر كجا رفت؟ اگر «مولى‏» ، «ولى‏» مى‏شد، چه مى‏شد؟ خليفه گر «على‏» مى‏شد، چه مى‏شد؟ ولى... خاتم دوباره بى نگين شد عدالت‏با على خانه نشين شد

اينك ماييم و على(ع)كه غدير خم را از درياى فضايلش به موج‏نشانده است.

على(ع)، برگزيده محمد(ص)نبود، بلكه منتخب خدا بود.

پيامبراكرم(ص)تنها مامور ابلاغ پيام آسمان بود «بلغ ما انزل‏اليك من ربك‏» و اگر در آن نيمروز داغ، آن پيام را نمى‏رساند، رسالت الهى را به انجام نرسانده بود.

اينك ماييم و غدير، كه مرامنامه مكتب ما و محور وحدت ما وچراغ راهمان و راه زندگيمان است.

گراميداشت غدير، تكريم رسالت پيامبر(ص)و وحى خدايى است.

تكريم غدير، ارج نهادن به فضيلت‏هاى متبلور در وجود صاحب‏ذوالفقار و ساقى كوثر است.

بها دادن به غدير، اداى احترام به تكميل دين و اتمام نعمت‏است.

كاشتن بذر ولايت در جانهاست.

نشان دادن خورشيد به گرفتاران در ظلمتهاست.

عيد گرفتن غدير، ارج نهادن به كرامت انسان است، چرا كه غدير،عيد عدالت و رهبرى، عيد كمال‏طلبى و حق جويى، عيد شعله افكنى برانديشه‏ها و اميد آفرينى در دلهاست.

غدير، روز بشريت و روز «انسان‏» است، عيد پيمان و ميثاق وعهد است.

آيا دريغ نيست كه بشريت امروز، على(ع)را نشناسد و درك نكند واز زمزم زلال «على‏شناسى‏» سيراب نشود؟ و دامن مهر در اين دريانشويد و چراغ راه از اين فروغ الهى نجوريد؟!....

رسالتى را كه رسول در غدير خم انجام داد، اطاعت امر خدا بودو حج آن سال، گرچه به «حجه‏الوداع‏» شهرت يافته است، ليكن درگذشته‏هاى دور و در متون كهن، از آن به «حجه‏الابلاغ‏» هم تعبيرشده است، كه اشاره به همين فرمان «بلغ‏» است كه نازل شد و چون‏ابلاغ انجام گرفت، آيه «اكمال دين‏» فرود آمد و حجت تمام شد وصراط، روشن گشت.

راويان شيعه و اهل سنت، همه در كتابها نوشتند و در نقل‏هاآوردند.

شاهدان، بارها براى اثبات حق، به «خطبه غدير» استنادكردند.

مولفان، براى اينكه حق اين روشن و مسلم انكار نشود، صدها سندبراى غدير و خطبه رسول خدا و بيعت مردم آوردند و ثبت كردند، تااگر «انصاف‏» در ميان باشد و هدف، شناختن حقيقت‏باشد، نه‏انكار لجوجانه خورشيد و نه كتمان حسودانه فضايل و نه ستيزعنودانه با «ولى خدا» و «وصى رسول‏» ، به اين آينه بنگرند،آينه غدير، كه همه حقيقت در آن متجلى است.

از اين جهت، بر اين باوريم كه «خطبه غديريه‏» حضرت محمدنيز، همچون خود غدير خم مظلوم است و مورد بى مهرى قرار گرفته‏است و جز چند جمله مشهور آن، چندان مطرح نيست، در حالى كه‏سزاوار و بجاست كه اين منشور جاويدان، هر چه دقيق‏تر و گسترده‏ترو پرشورتر، مورد توجه و مطالعه و شرح و تفسير قرار گيرد، تاچشمهاى بصير، از درخشش حكمتها و پندها و تذكارهاى پر ارج اين‏گنجينه معرفت، لذت ببرد و به تماشاى «حقيقت ناب‏» بنشيند.

بر اين باوريم كه در اداى تكليف نسبت‏به «غدير» ، قصوركرده‏ايم.

مى‏بايست «غدير» را بيش از اين، چونان مشعلى فرا راه‏انديشه‏هاى بشرى قرار دهيم و دين پژوهان و حقيقت جويان را بافرهنگ ژرف نهفته در غدير آشنا سازيم و جامعه بشرى را با دوچشمه فياض و جوشان معرفت، يعنى «قرآن و عترت‏» آشنا سازيم.

دو چشمه‏اى كه يادگار پيامبر و ميراث ماندگار آن رسول خاتم تادامنه قيامت است و خود او پيروان و متمسكان به اين هر دو را كه‏نام «ثقلين‏» بر آنها نهاده است، ارج نهاده و سلامتشان را از«ضلالت‏» ، تضمين كرده است.

آرى....آرى، حرف وپيغام «غدير» اين است:

آب را از سرچشمه بايد خورد، ميوه را از شاخه بايد چيد، چهره را بى پرده بايد ديد.

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

چراغ غدير بر بام تاريخ

سطحى‏نگرى و كوچك‏انديشى است، اگر «غدير» و «ولايت‏» را، نزاعى در ميان دوگروه در گذشته بدانيم.

و دور از «متن مكتب‏» است، اگر ايستادن بر كرانه جوشان «غدير» را تنهاحساسيتى فرقه‏اى و جدالى مذهبى به شمار آوريم.

«غدير»، همواره برپاست.

صحنه تعيين «مولى‏»، و آن بيعتها و استشهادها و اعترافها، هنوز هم محو نشده‏است. بيعتگران نيز، صحنه را ترك نكرده‏اند. على‏رغم آنان كه سعى كرده‏اند غبارى از«نسيان‏» و پرده‏اى از «كتمان‏» بر سيماى غدير بنشانند و بيفكنند، دلها وجانهاى بيشمارى هنوز هم توجه به آن دستهاى بلندى دارد كه دست «على‏» را گرفت وفراز آورد، تا آن خورشيد را، همه ببينند، همه بشناسند، به يكديگر و به غايبان‏از صحنه و به خبرگيران از واقعه و به جويندگان چراغ، معرفى كنند.

صحنه‏غدير، پايان نيافته است.

هنوز هم ديدگان تاريخ، در عصر حاضر، در قاره‏هاى دوردست، در جنوبى‏ترين كشورآفريقا، در شرقى‏ترين منطقه خاور دور، در مركزى‏ترين بخش اروپا و آمريكا، در پى‏آشنايى با «خورشيد»ى هستند كه اگر بتابد، خانه‏ها را، دلها را، شهرها را، انديشه‏ها را، قلمرو قلم و شعر را، پهنه ادبيات و هنر را، گستره عقيده‏ها وباورها را «روشن‏» مى‏سازد. و از «نور»، چه انتظارى است، جز درخشيدن و فروغ‏گستردن و گرما بخشيدن؟! در غدير، دستى كه فرا رفت، دست‏خدا بود، زبانى كه «على‏مولاه‏» را سرود، زبان خدا بود، دستى هم كه به عنوان «مولى‏» بالا رفت و همگان‏ديدند، دست‏خدا بود، «على‏»، راه و صراط بود، چراغ و مشعل بود، خط سير و مسيربود، «غدير»، راهى بود كه روندگان را به «على‏» مى‏رساند.

و ... «على‏» هم، صراطى بود كه رهپويان را به «خدا» مى‏رساند.

«غدير»، چشمه‏اى زلال بود كه در طول چهارده قرن، هزاران هزار كام تشنه را ازكوثر معارف ناب، سيراب ساخت. و اين چشمه، هنوز هم سارى و جارى است.

«غدير»، چراغى بر اوج بود، كه در قرنهاى متمادى تاريخ بشرى، گمگشتگان‏بسيارى را از واديهاى خوف و خطر و بيراهه‏هاى تاريكى و ضلالت، به «مقصد»راهنمايى كرد. و اين چراغ، همچنان فروزان و نورافشان و راهنماست.

«غدير»، تكيه‏گاهى بود كه شيعه را در عصر محكوميت و مظلوميت ديرپاى خويش،پناه بود و حجت و برهان. و اين تكيه‏گاه، هنوز هم به استوارى گذشته، پابرجاست ومحكمترين حجت‏ها را دارد.

«غدير»، متنى بود، روشن و بى‏ابهام، گويا و صريح، كه خيلى‏ها كوشيدند حواشى‏تاويل و تفسيرهاى دور از واقعيت‏براى آن ترسيم كنند. و اين متن، هنوز هم براى‏آنان كه بى‏حواشى به آن بنگرند، صريح و گوياست.

«غدير»، ميوه‏اى شيرين در بوستان رسالت‏بود، كه تداوم «خط نبوت‏» را در شكل‏«امامت‏»، به شيرين‏ترين صورت ترسيم مى‏كرد. و هنوز هم اين ميوه شيرين، زينت‏بخش‏بوستان محمدى است و بدون آن، «باغ رسالت‏» بى‏ثمر است «و ان لم تفعل فما بلغت‏رسالته ...».

«غدير»، ميثاقى بود ميان صاحبان باور و عقيده به خدا و رسول، كه وفادارى به‏آن، شاهد صدق ايمان بوده است. و اين عهد و پيمان، هنوز هم «وفا» مى‏طلبد ودستان بيعتگر را به «صدق‏» فرا مى‏خواند، و همه ساله، اين عيد فرخنده موعدى‏براى تجديد آن عهد و تحكيم آن ميثاق با خدا و رسول است.

«غدير»، اگر چه بركه‏اى در بيابان بود، ولى هفت دريا به وسعت تاريخ و زمان‏بود كه موجش «ازل‏» تا «ابد» را فرا گرفت و اگر خاكيان، برخى چشم ديدن آن‏موج ابدى را نداشتند، افلاكيان به تكريم آن به يكديگر تهنيت مى‏گفتند.

«غدير»، سفينه نجاتى بود كه گرفتاران موج جهالت و حيرت ضلالت را به ساحل امن‏ايمان مى‏رساند. اين سفينه، هنوز هم سرنشين مى‏طلبد و امواج فتنه و فريب، هنوز هم‏در پى دور ساختن انديشه‏ها از اين ساحل‏اند.

«غدير»، روشن‏ترين چراغ بود، بر بالاترين بام خانه‏هاى تاريخ، تا ... مردم‏«اهل بيت‏» را بشناسند و به «خانه‏»اى رهنمون شوند كه افراد آن در دامان‏«وحى‏» بزرگ شدند و «آيات خدا» در آن خانه فرود آمد و جبرئيل امين، مانوس‏آن بيت و اهل بيت‏بود.

اگر انسانيت امروز، مى‏خواهد به آن «خانه‏» راه يابد، خانه‏اى كه همه چيز درآنجاست، و همه كليدهاى گشاينده همه قفلها و درهاى بسته در دست صاحبان و ساكنان‏آن خانه است.

بايد به اين چراغ نگاه كند، تا راه را بشناسد.

آرى ... «چراغ غدير، بر بام بلند تاريخ‏».

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

شب قدر

 

شب قدر، گسترده ترين سفره رحمت و پر نعمت ترين مائده لطف خداست .

شب قدر، شب گشودن سفره دل و ريختن اشک نياز و فصل گريستن چون ابر بهار در آستان آفريدگار غفار است.

در شب قدر، رو به روي « آئينه محاسبه » مي نشبينيم و چهره جان را بي غبار مي بينيم و با باران اشک ، دل را در سحر رحمت و مغفرت ، شستشو مي دهيم.

 شب قدر، فرصتي است تا چهره دل را با آب توبه بشوئيم و پاکتر گرديم و به فطرت بي عيب خويش برگرديم.

رمضان ، موعد عروج است و شب قدر ميعاد بيداران و معراج شب زنده داران.

شب قدر، شب احياء خويش با دم مسيحائي دعاست.

شب قدر، براي آن است که قدر خويش را بشناسي ، تقدير خويش را رقم زني ، قدرت اراده و انتخاب را بيازمايي و « خويشتن جديد » را با قلم توبه و جوهر اشک ، ترسيم کني.

« حيف که در شب قدر ، قدر خود نشناسيم!»

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٤

خلوت انس

 

گاهى كه تنهايى، آينه برمى‏دارى و به چهره خويش مى‏نگرى، تا نيك و بد و زشت وزيباى آن را ببينى.

خلوت با خويش، براى شناخت «خود»! شايد در حضور جمع، شرم كنى، ولى درتنهايى، خجالت و شرمى نيست، چون نگاه و مراقبتى نيست، جز همان كه نگاهش همه جاهست و مراقبتش دائمى است.

ماه رمضان، به نوعى فصل محاسبه است.

«محاسبه‏» و «مراقبه‏» هم يك آينه است، اما ... پيش چهره جانت و در برابرروحت! و ... شايد در حضور جمع و در ازدحام روز مره‏گى نتوانى و مجالى نيابى تااز خودت حساب بكشى.

اينجا هم خلوت و تنهايى و فراغت، چاره‏ساز است.

لحظات سرشار از بركات و معنويات رمضان از همين فراغتهاى مطلوب و دوست داشتنى‏است.

فرصت‏خلوت با خويش و خداست، ساعات حضورو در مجلس «مراقبه‏» و «محاسبه‏»است، موعد امتحان اخلاص است، فرصتى است تا «دفتر دل‏» را بگشايى و «كتاب عمل‏»را بازخوانى كنى.

تو كه مى‏گفتى: مجال و حالى نيست، گرفتاريها و مشكلات و ...

فرصتى براى «رسيدن به خود» نمى‏گذارد، اينك، اين همان مجال و فرصت ناب! توبايد آموخته و تمرين كرده باشى، «تنهايى در جمع‏» را، «خلوت‏» در «ازدحام‏»را، «سكوت در هياهو» را، رمضان چيست و تو در كجاى اين «قطعه‏اى از بهشت‏»قرار دارى كه موهبت‏خدا براى زمينيان است؟

با كدام دعوت به اين ضيافت آمده‏اى؟

سر كدام سفره و مائده معنوى نشسته‏اى و فيض حضورت و بهره آمدنت چيست؟

اين نيز نوعى محاسبه و حساب كشيدن از خويش را مى‏طلبد.

سر سفره ضيافت الهى نشسته‏اى.

سحرهاى پر بركت، افطارهاى پرمعنويت، شبهاى دعاى افتتاح و كميل، جلسات دعا وترتيل و تلاوت و تواشيح، حالات پرجذبه انس با قرآن و مفاتيح، تهجد و سحرخيزى وچشمان بيدار قبل از فجر دعاهاى روزانه، همه و همه مائده‏هاى آسمانى اين «شهرالله‏» است و تو را فرا خوانده‏اند، تا به قدر تشنگى و توان و در حد ظرفيت وجودى‏از اين «چشمه رحمت‏» بنوشى و از «جان جامه تقوا» بپوشى و در راه عبوديت‏خدابكوشى.

اينك كه آمده‏اى و مهمان اين بزم حضورى، وقت تنگ و مجال گذرا را بايد مغتنم‏شمرد.

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤

نويد صبح

 

اى مهدى! اى امام رهايى، دلهاى پر ز درد در انتظار لحظه ديدارمى‏تپد.

اى ناخداى كشتى انسان، بيا، بيا بس خون حق طلب كه به بى‏حرمتى‏بريخت، بى كمترين گناه، بس خانه‏ها كه بر سر مردم خراب گشت‏شدروزشان سياه اى آخرين امام! كى مى‏شود كه آمده، برگيرى انتقام؟اينك در اين جهان، هر سو شعار تفرقه‏انگيز دشمنان هر دم هزارنغمه ز حلقوم «سامرى‏» هر جا هزار دام، ز «قارون زرپرست‏»هر سو هزار معبد تاريك شرك و جهل هر لحظه بانگ ناخوش «گوساله‏زرين‏» مردم اسير دام و كمند تحيرند اى رهبر نجات‏ستمديدگان،...بيا اى آخرين پناه و اميد جهان،...بيا

مهدى (ع) خواهد آمد.

او موعود ملتها و منجى امتها و منتقم خون‏هاى شهداست.

او مى‏آيد... رايت اسلام در دست، زبور داود در بر، مشعل هدايت‏در پيش، «تابوت سكينه‏» به همراه، عصاى موسى در كف، ذوالفقارعلى در دست، پرچم پيامبر(ص) را مى‏گشايد، با نصرت الهى وسپاه‏رعب ، حق را تجلى مى‏بخشد و عدالت را حاكم مى‏سازد ومستضعفان را به امامت زمين و وراثت جهان مى‏رساند.

آن روز، روز ظهور اسلام و دين، روز گسترش عدل و داد، روز خلاص ونجات، روز فتح بزرگ و پيروزى نهايى است.

روز حكومت صالحان و امامت مستضعفان است.

روز استخراج گنجها، روز فتح شهرهاى شرك و سقوط پايگاههاى كفراست.

دولت مهدى(ع)، دولت‏حق و اسلام است و ياران و هوادارانش ازاستوارترين، با وفاترين و صادق‏ترين يارانند.

آن حضرت پس از ظهور، حكومت واحد جهانى تشكيل مى‏دهد، جهان راآباد و عقول و انديشه‏ها را كامل مى‏سازد، چشم جهان و جهانيان رابه روى عدل و احسان مى‏گشايد.

اينها اميدهايى است كه به آينده داريم.

ما چشم به راه آن طلوع و ظهوريم ، تا اين «انتظار» به سرآيد و آن «روز موعود» فرا رسد.

«غيبت‏» و دوران «انتظار» جوشش دوباره «غدير»ى عاشورايى‏در نينواى زمان است. در بسترى از فرات ظهور و علقمه نور.

«عصر ظهور»، رجعت دوباره بعثت در حرا ، امامت در غدير وشهادت در عاشوراست.

«مهدى‏»، همان «محمد» است، در جلوه علوى و حسن حسنى و شورحسينى.

دولت مهدى، تجسم آرمان «بعثت‏» و «غدير» و «عاشورا»ست.

«نيمه‏شعبان‏» ياد آور آن حكومت موعود و دوران مسعود است .

ياد مهدى(ع) افروختن چراغ شوق در دل شيعيان و اميد دادن به‏محرومان است. با نام آن محبوب، گلواژه‏هاى «انتظار» ، «ظهور» ، «فرج‏» ، (حكومت جهانى) ، (قسط و عدل) و (ديدار)مى‏شكوفد.

مهدى(ع)، خورشيد جانها و اميد انسانهاست.

يادگار پيامبران ، خلاصه ابراهيم ، عصاره‏محمد(ص) و زنده كننده‏سنتها و نابود كننده بدعتهاست.

انتظار فرج، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسليم.

منتظران واقعى ، سلاح بر دوشان شهادت طلب‏اند، كه «استقامت‏»مدال و نشان آنان است و «ايمان‏» ره توشه حركتشان و «توكل)تكيه‏گاه هميشگى ايشان است.

منتظران، چشم به راه سپيده تاريخ‏اند.

با «بصيرت‏» و «جهاد» ظلمت‏شب ظلم را مى‏شكافند و رها ازتعلقات، خود را براى شهادت در ركاب آن مولى، آماده مى‏سازند.

انتظار، درختى است كه جز «اقدام‏» و «اصلاح‏»، ميوه‏اى‏نمى‏دهد. انتظار فرج، دل بستن به ظهور و حضور پيشوايى است كه‏بندها را از دست و پاى بشريت‏بگسلد و خونخواه مظلومان تاريخ‏گردد و انتقام شهيدان طف را باز ستاند.

پيشوايى كه «وارث‏» است، وارث دين محمد و خط سرخ شهادت.

«قائم‏» است ، ايستاده و استوار و پا بر جا، تا جهانى را به‏قيام حق‏طلبانه وا دارد.

«بقيه‏الله‏» است، يادگارى از خط امامان و ذخيره‏اى از سوى خدا

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤

شهريور روزى از روزهاى خدا

از هفده شهريور آموختيم;

پيروزى خون بر شمشير را،غلبه مشت‏بر درفش را،پيروزى ايمان بر اسلحه را و اسلحه بودن «ايمان‏» را،و بنيان‏كن بودن سيل «حضور مردم‏» را،و نقش مادران در «شهيدپرورى‏» را.

و ... «معجزه خون‏» را.

هفده شهريور، روز پيام‏رسانى خواهران زينب‏گونه، از خون على‏اكبرها به گوش خفتگان بود،و نمايشگاهى سرخ بود، از ارزشهاى انسانى و فداكارى در راه اسلام.

هفده شهريور، دوشادوشى «شيعيان حسين‏» بود، با «پيروان زينب‏» در يك حركت آگاهانه و ايمانى.

و روزى بود از «ايام‏الله‏»،كه حق، صريح و روشن و بى‏ابهام، به مصاف باطل آمده بود.

روزى بود كه امت در پيروى از فرمان امام، «كفن شهادت‏» پوشيدند و به قربانگاه «ژاله‏» آمدند تا ميدان ژاله را «ميدان لاله‏» كنند، ميدان شهدا!...

هفده شهريور، روز پرپر شدن «على‏اصغر»ها بود، ولى نه بر روى دست پدر، بلكه در آغوش مادران.

روز بركف نهادن «جان‏» بود،و به ميدان آوردن «ايمان‏».

روز سرخ انقلاب بود، و روز سياه شاه.

روز گشودن درهاى خانه‏ها به روى مبارزان تيرخورده و بى‏پناه بود، كه پناهگاهى جز آغوش صداقت و دامن وفا نداشتند.

روز رويش دهها انسان قهرمان از مشهد هر شهيد غرقه به خون بود.

روز انفجار «الله‏اكبر» در فضاى دودگرفته تهران بود.

هفده شهريور، «يوم‏الله‏» بود،روزى به وسعت تاريخ.

روز سقوط طاغوت، از بام «تبليغات دروغين‏» به صحنه خردكننده «واقعيات تلخ‏» و حماسه‏هاى شيرين مردم!

و بايد اين روز گرم و ماندنى را پيوسته زنده نگهداشت،كه امام امت فرمود:

«17 شهريور، از «ايام‏الله‏» است كه ملت‏شريف ايران ياد او را زنده نگه مى‏دارد ...».

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤

شهريور روزى از روزهاى خدا

از هفده شهريور آموختيم;

پيروزى خون بر شمشير را،غلبه مشت‏بر درفش را،پيروزى ايمان بر اسلحه را و اسلحه بودن «ايمان‏» را،و بنيان‏كن بودن سيل «حضور مردم‏» را،و نقش مادران در «شهيدپرورى‏» را.

و ... «معجزه خون‏» را.

هفده شهريور، روز پيام‏رسانى خواهران زينب‏گونه، از خون على‏اكبرها به گوش خفتگان بود،و نمايشگاهى سرخ بود، از ارزشهاى انسانى و فداكارى در راه اسلام.

هفده شهريور، دوشادوشى «شيعيان حسين‏» بود، با «پيروان زينب‏» در يك حركت آگاهانه و ايمانى.

و روزى بود از «ايام‏الله‏»،كه حق، صريح و روشن و بى‏ابهام، به مصاف باطل آمده بود.

روزى بود كه امت در پيروى از فرمان امام، «كفن شهادت‏» پوشيدند و به قربانگاه «ژاله‏» آمدند تا ميدان ژاله را «ميدان لاله‏» كنند، ميدان شهدا!...

هفده شهريور، روز پرپر شدن «على‏اصغر»ها بود، ولى نه بر روى دست پدر، بلكه در آغوش مادران.

روز بركف نهادن «جان‏» بود،و به ميدان آوردن «ايمان‏».

روز سرخ انقلاب بود، و روز سياه شاه.

روز گشودن درهاى خانه‏ها به روى مبارزان تيرخورده و بى‏پناه بود، كه پناهگاهى جز آغوش صداقت و دامن وفا نداشتند.

روز رويش دهها انسان قهرمان از مشهد هر شهيد غرقه به خون بود.

روز انفجار «الله‏اكبر» در فضاى دودگرفته تهران بود.

هفده شهريور، «يوم‏الله‏» بود،روزى به وسعت تاريخ.

روز سقوط طاغوت، از بام «تبليغات دروغين‏» به صحنه خردكننده «واقعيات تلخ‏» و حماسه‏هاى شيرين مردم!

و بايد اين روز گرم و ماندنى را پيوسته زنده نگهداشت،كه امام امت فرمود:

«17 شهريور، از «ايام‏الله‏» است كه ملت‏شريف ايران ياد او را زنده نگه مى‏دارد ...».

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤

اخلاق مخابراتي

 

 

در عصر ارتباطات ، « انزوا»  پذيرفتني نيست و زندگي بي رابطه مرگ روح است.

عرش الهي ، مرکز بي نهايت شماره اي اتصال با آفريده هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان مي تواند با اين مرکز ، گفتگو کند. بي آنکه خطي روي خطي بيفتد.

خدا در مرکز ملکوتي دعا ، هر لحظه اماده دريافت پيام « نياز»  است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت ، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه مي شود.

کسي که روزي پنج بار با او تکلم مي کند ، از تنهائي در مي آيد ، کليم خدا مي شود و احساس بي پناهي نمي کند.

خدا که آن سوي خط تماس است ، دوست دارد در خوشي ها هم سراغ از او بگيريم ، نه فقط وقتي که گرفتار مي شويم و به دردسر مي افتيم. بي معرفتي است که وقتي « مضطر»  مي شويم از اورژانس « دعا» استمداد کنيم و انتظار کمک فوري داشته باشيم.

او هميشه گوش به زنگ ماست . مائيم که گاهي حوصله حرف زدن با او را نداريم. يا تماس و دعوت او را بي جواب مي گذاريم. شيطان سعي مي کند در جبهه معنوي ، رابطه ما با خدا را قيچي کند ، يا روي خط نيايش

« پارازيت ريا» بيندازد. مکالمه ما با مرکز ، نبايد قطع و وصل شود ، يا صدايش خش خش داشته باشد.

بايد « ديش » رحمت گير را بر بام بلند نيايش نصب کنيم و دريافت کننده دل را روي طول موج « اجابت » تنظيم کنيم ، تا صداي استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر « امن يجيب » که رمز اجابت است نتوانست خط ما را باخدا مرتبط سازد ، بايد ديد کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است ؟ گاهي قساوت دل و غذاهاي حرام و دوستان بد ، در سيستم ارتباطي ما با خدا اختلال ايجاد مي کنند و خطوط تماس را مي پوسانند و صدايمان به خدا نمي رسد.

براي وصل مجدد خط ، هم پرداخت هزينه لازم است و هم تعهد.

هزينه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهيم از حلم صبر و ستاريت خدا سوء استفاده نکنيم ، والا هميشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطيم.

گاهي تنها يک « يا رب » خالصانه ، يک آه برخاسته از دل ، يک قطره اشک ندامت ، يک دل شکسته و يک توسل بي ريا ، ما را به خدا وصل مي کند.

پيش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثناء و صلوات است . اگر محبت و معرفت « اهل بيت » را داشته باشيم « آل محمد»  به ما خط مي دهند ، آنگاه مي توانيم  يا چهارده خط مستقيم با خدا مرتبط شويم .« ولايت » تلفن همراه ما براي تماس با شبکه ملکوتي خداست.

حيف است که در جهل ارتباطات ، با خدا و رسول  و اهل بيت ، رابطه نداشته باشيم.

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤

كعبه عفاف

 

سيماى پرفروغ تو، اى كعبه عفاف

آيينه تمام نماى محمد(ص) است.

اى دخت مصطفى!

الگوى عفتى و نشان فضيلتى

مريم به پاكدامنى‏ات رشك مى‏برد

زيبنده هست جامه ايمان به قامتت

در سينه تو دسته‏گلى از حيا، عيان

در چهره‏ات حياى محمد(ص) نهفته است

در گفته‏ات كلام پدر هست جلوه‏گر

اى مادر پدر!

اى ميوه درخت رسالت!

درياى بى‏كران خصال نكوى تو

از دانش و وفا و حيا موج مى‏زند

اى فاطمه! براى تو اين افتخار بس

در حق تو رسول خدا گفت:

«اى بتول!

جسم تو و روان تو، چون جسم و جان من

خشم تو و رضاى تو، خشم و رضاى من‏»

اى همسر على!

كوتاه بود عمر تو، اما چه پرتلاش

از كودكى به خاطر تبليغ دين حق،

همگام با پدر.

در كارهاى خانه يكى يار مهربان

همكار با على.

در لحظه‏هاى ساكت و پرراز نيمه شب،

همراز با خدا.

يك دم نشد ز خاطر و يادت خدا، جدا.

دشمن كه خواست‏شمع وجودت كند خموش

آواره گشت از پى‏هر مكر و حيله‏اى

اما هنوز نغمه حق مى‏رسد به گوش:

«روشن شود هزار چراغ از فتيله‏اى‏»

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

در سوگ عصمت كبرى، فاطمه زهرا(س)

 

فاطمه، يادگار رسول خدا و تنها دختر اوست.

مدينه، عطر محمد(ص) را از او استشمام مى‏كند و در خلق و خلق، به او مى‏نگرد كه «آينه مصطفى‏نما» است.

فاطمه، موهبت‏بزرگ خدا به بشريت است.

كوثر هميشه جوشان و جارى و فيض‏گستر ابدى است.

اما بانويى است، شكسته‏بال و پر، رنجديده و محزون، غريب و بى‏پناه، و در داغ رحلت رسول خاتم، دل شكسته و مغموم.

مگر چند روز از آن «ماتم بزرگ‏» از رحلت آخرين سفير حق، از كوچ آخرين منادى ملكوت گذشته، كه باغ رسالت چنين خزان و گل عصمت اينگونه پرپر شده است؟ مدينه، بوى غم و رنگ ماتم دارد.

آنان كه در پى «چگونه زيستن‏» و يافتن «الگوى حيات‏» بودند، به فاطمه مى‏نگريستند. فاطمه در طاعت و خشيت و عفاف و حجاب و حيا، «ميزان‏» بود.

چشمه‏سار حكمت و رحمت و عطوفت‏بود.

خشم و رضاى او، ميزان خشم و رضاى رحمان بود،جلوه همه كمالات مكتب و مظهر همه خوبيهاى انسان!

دختر رسالت‏بود و همسر ولايت و مادر امامت.

بانوى بانوان جهان بود، «سيدة‏نساء العالمين‏».

اما اينك ... پس از وفات امين وحى،

در خلوت غمگينانه مولا، تنهاترين انيس لحظه‏هاى غربت اوست.

على(ع) را، يگانه محرم راز و مرهم دردهاى جانگداز!

راستى، داستان «رخ كبود» و «بازوى ورم كرده‏» و «ميخ در» و «سينه مجروح‏» چيست كه كتاب تاريخ را باغم، رنگ زده است؟

كيست مفسر آن رازهاى پنهان و دردهاى نهان؟

گرچه رسول مدنى در مدينه، خفته در خاك است، اما چشم خدايى‏اش بصير و بيناست و جسارت‏ها در همين مدينه، پيش چشمان بيدار رسول، شكل مى‏گيرد.

اين «مادر نمونه تاريخ‏» در كوچه‏هاى پر ز غربت مدينة‏النبى، در پى دستى است كه به يارى و حمايتش بر خيزد و در جستجوى پايى است كه براى احقاق حقش به راه افتد و زبانى كه به دفاع از او در كامى بچرخد!

سلام برآن سينه زخمى، كه بوسه‏گاه محمد(ص) بود و عطر بهشت را با خود داشت.

وقتى بلبلى به فراق گل مبتلا مى‏شود،

چه‏مى‏ماند، جز ناليدن و گريستن و فغان؟

اينك، مدينه پيامبر، محل التقاى اين فراقها و كانون فراق گلها و بلبلهاست.

فاطمه، در فراق محمد سوخت،

و اينك، على در فراق زهرا مى‏گدازد.

و... حسنين و زينبين، گلهاى نوشكفته اين بوستان عرشى اشك مى‏ريزند و عزادارند.

فراق فاطمه، تنها على را داغدار نكرده‏است،

چشم فضليت در اين مصيبت عظمى مى‏گريد و آه از نهاد حق بر مى‏خيزد و كوه غم بر دوش «امت رسول(ص)» سنگينى مى‏كند.

و مدينه انس گرفته به اين «محبوبه خدا» چگونه است؟

بقيع و احد و روضه رسول و بلال و فضه و...

چه كسى سوگوارتر است و صاحب عزا كيست؟

«يك طرف، دل شكسته حسين و زينب و حسن

يك طرف على ز رحلت تو سوگوار

رفتى اى قرار دل

اى كه پركشيده‏اى به سدره حضور و بارگاه نور

خانه تو مانده است،

با چهار كودك يتيم و يك على در انتظار...»

چگونه باور كردنى است، آن همه جفا بر آل مصطفى؟

و آن بى‏حرمتى به حريم فاطمه؟

هر روز، آن رسول بزرگ، هنگام عبور از برابر خانه فاطمه، به اهل آن خانه كه طاهر و مطهر بودند، سلام مى‏كرد و آيه تطهير مى‏خواند.

دست‏وسينه زهرا،بوسه‏گاه‏محمد(ص)بود،

«مودت ذى القربى‏» سفارش پيامبر و مزد رسالت‏بود،

چه زود، صاحبان هوس بر اسب فتنه سوار شدند و ميراث نبوى را غارت كردند و وديعه رسول را آزردند!...

«بعد از آن همه شهيد، بعد از آن همه سفارش اكيد، آن همه حديث و آيه، وعده و وعيد، اينك اهل‏بيت، مانده در كنار، بنگر اين جفا به جاى آن وفا بنگر اين ستم به جاى آن صفا چهره زمانه گشته شرمسار شيعيان راستين فاطمه، دل شكسته، داغدار و چشمهاى اشكبار...»

راستى... قبر فاطمه كجاست؟

و چرا در مدينه، انسان زائر در مى‏ماند كه عقده دل در سوگ «بضعة‏الرسول‏»، كجا بگشايد و اشك ديده، پاى كدام نخل بريزد و نشان «بيت الاحزان‏» را از كه بپرسد و در كجا ايستاده، بر «فاطمه‏» سلام دهد؟

در مدينه چه گذشت و اكنون چه مى‏گذرد؟

يك سوى، جوشش صداقت و اطاعت و وفا و عشق به اهل‏بيت عصمت‏بود و شيدايى و شيفتگى سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و...

سوى ديگر، كينه‏هاى بدر و خيبر و حنين.

و اكنون نيز مگر جز اين است؟

باز هم صداى پاى حمله قبايل قريش،

باز هم مدينه مانده در حصار!

«تانسوزد دل، نريزد اشك و خون از ديده‏ها»

اين نشانه پيوند با زهرا و همدلى با فا طمه و همدردى با على و زينب است.

نام «فاطمه‏»، از تار دلها نواى غم بر مى‏آورد.

ياد «زهرا»، واژه‏هاى محزون و غربت زده را به «غمنامه‏» تبديل مى‏كند.

و... «ايام فاطميه‏»، مجموعه‏اى است از جگرهاى سوزان، چشمهاى گريان، عزاداران سيه‏پوش، عاشقان درد آشنا، شيعيان وفادار، احساسهاى يتيمانه، دردهاى تنهايى.

مرور اوراق كتاب تاريخ، يادآور «رنجهاى شيعه‏» و درد و داغ «آل الله‏» است.

خدا را شاكريم كه نعمت «غم زهرا» عطايمان كرده است و ما را نمك‏گير سفره «محبت اهل‏بيت‏» ساخته است. از اين رو، روحمان با «اولاد على و فاطمه‏» همنوايى دارد و جز از «كوثر ولايت‏» سيراب نمى‏شود و جز از «شراب مودت‏» جام بر نمى‏گيرد.

خوشيم كه جرعه‏نوش ولاييم و اسير سلسله غم اين خاندان.

محبتمان منحصر در «ذى القربى‏» است.

خاندانى كه هم شايسته «دوست داشتن‏»اند، هم اشك ريختن بر رنجهايشان و سوختن در مصبيت‏ها و داغ‏هايشان.

امروز ما، در فاطميه‏اى به وسعت ايران اسلامى، سر بر شانه «مظلوميت‏شيعه‏» مى‏گذاريم و آرام آرام مى‏گرييم و چون شمع مى‏سوزيم و پيوسته در پى‏آنيم كه جواب سؤالهاى بى‏پاسخ مانده خويش را بيابيم.

مى‏خواهيم باز هم سرى به مدينه بزنيم و بر سفينه نجات «عترت‏» سوار شويم و از موجها بگذريم.

«موج فتنه‏ها و كينه‏ها فرا گرفته باز هم

دامن مدينه و حجاز را.

«اهل بيت‏»، درميان موجهاى سهمگين

يك «سفينه‏»اند، ثابت و نجات‏بخش و استوار

مايه اميد و رشته قرار

ليكن اين سفينه نجات هم شكسته است

دست و بازوى امير عشق، بسته است

چشم روزگار، مانده همچنان در انتظار

اين دل شكسته، پاى خسته، بى‏شكيب مانده بى‏قرار.»

و... سوگنامه «بانوى بانوان‏» را نهايتى نيست.

كتاب غم و غربت زهرا، تا ابديت و تا دامنه محشر گشوده است، تا درسهاى ناگفته و ناشنوده اين مكتب و كتاب، به گوش همگان برسد.

پايان غم فاطمه، صبح قيامت است و عرصات داورى خدا.

سلام بر آن «منظومه غم‏» كه بى‏پايان است...

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

ورزش

 

زندگي مسابقه اي است همگاني ، هميشگي و سراسري . برنده اين مسابقه کيست و جايزه اش چيست؟

با ورزش بايد قله انسانيت را فتح کرد، اندام روح را زيبا ساخت ، به تربيت جان پرداخت و حريف نفس را خاک کرد ، بايد به باشگاه تقوا رفت و براي برداشتن « حرف حق » و تقويت ارداه ، تمرين خودسازي کرد تا مدال شرف گرفت.

در ميدان زندگي هم مي دوند ، ولي افرادي معدود به مفصد مي رسند. نبايد به«  نفس »  ببازيم که شرمندگي دارد. ونبايد هشدارهاي نجات غريق را ناديده بگيريم و در استخر دنيا غرق شويم يا امواج گناه ما را خفه کند.

زندگي بازي نيست ،  نوعي مسابقه در«  چگونه زيستن » است . مربي شما در اين راه کيست ؟ بايد از پاس فرصتها خوب استفاده کرد و در تيم خوبيها عضو شد و گل حقيقت را چيد.

تا داور « سوت مرگ »  را نکشيده ، شايد بتوانيم اخرين گل را بزنيم و با « امتياز»  از ميدان رقابت بيرون برويم. بازنده واقعي کسي است که« زندگي » ار ببازد.

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

از زبان فيض

 

اين بار ، يکي از سروده هاي مرحوم فيض کاشاني تقديم شما مي شود.

با اين مقدمه که :

گاهي سکوت ، گويا تر از تکلم و فرياد است.

گاهي هم براي مصون ماندن از " آفات سخن " بايد به" معبد سکون" پناه برد و ... گاهي هم اگر حرف زدن نقره باشد  "سکوت" طلاست.

و اما شعر عالم عارف ، فيض کاشاني ، متوفاي قرن 11 :

بهوش باش که حرف نگفتني نجهد                            نه هر سخن که به خاطر رسد توان گفت

يکي زبان و دو گوش است اهل معني را                     اشارتي به يکي گفتن و دو بشنفتن

سخن چو سود ندارد  ، نگفتنش اولي است                   که بهتر است زبيداري عبث ، خفتن

 

کلام مولايمان علي (ع) اين است که :

اگر مردم مي دانستند که حرفهايشان هم جزء عملهايشان است ، لب فرو مي بستند ، مگر از گفتن آنچه که مفيد است و به کارشان مي آيد يا به آنان مربوط مي شود.

راستي ... آيا نوشتن ، نوعي حرف زدن نيست ؟

پس کجا سخن ؟ و ... کجا سکوت؟

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

نسل وفا

 

امروز ، بازماندگان نسل جهاد و شهادت ، در مدينه ايمان با « علي گونه » اي از سلاله زهرا ( ع ) بيعت کرده است و بر اين ميثاق ، پايدار و استوار است .

بيعت پيروان اين « علي » ، ميدان را براي پيمان شکني  « ناکثين »  و نفاق افکني « قاسطين »  و عوام فريبي « مارقين »   خالي نخواهد گذاشت  .

راه ، روشن است و به کوري چشم خفاشان  ، رهروان هم مصمم  و بينا و پوياي اين راهند.

پيروان راستين امام راحل _ نه مدعيان لاف زن که مرعوب آمريکا و مفتون غرب و مقهور نفس اماره اند _ خط امام و ميراث انقلاب اسلامي را پاس مي دارند ، تا تاريخ مظلويمت حق ، و تنهايي صاحبان اصلي ولايت تکرار نشود.

امروز قامت تناور انقلابمان ، به برکت هدايتهاي رهبر ، استوار تر ايستاده است .

خروش علي گونه رهبر ، به مشت هاي امت ما صلابت مي بخشد و ذوالفقار علوي ، خواب از پچشم بدخواهان ربوده است.

امروز هرکه مست شراب شهود و شهادت است ، جرعه اي از سبوي اين ساقي ولايت نوشيده است و هرکه در بوستان بيداري و تعهد مي شکفد ، از کوثر بيان او سيراب است .

دلهاي آفتابي فرزندان ولايت ، هميشه روشن باد.

و چشم منتظران ، به فردايي روشن ، پر فروغ باد .... آمين  

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

سلام و عليک

 

 سلام به همه شما که به اين خانه سر مي زنيد و پيغام مي گذ اريد و دعوت به ديدار مي کنيد و از اين که گاهي « ديد » شما « بازديد » ندارد ، گله مي کنيد. حق داريد.

از اينکه محبتهاي شما را جدا جدا پاسخ نمي دهم شرمنده ام .

حضور من در خانه خودم هم گاهي کمرنگ است و حتي از خانه خودم غايبم . اين را مثل گذشته به حساب گرفتاريها بگذاريد . سلاح قلم در جبهه ها  و محورهاي ديگري درگير است و الا سنگر را خالي نگذاشته ام !..

سر فرصت ، چاق سلامتي خواهم داشت . فعلا خدانگهدار.

نشناخته را محرم هر راز مکن                                 قفل دل خود بر همه کس باز نکن

در قلک دل براي آينده خويش                                  جز عشق خدا و حق پس انداز مکن

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

امام، احياگر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام

 

خط عترت پيامبر و فرهنگ اهل‏بيت عصمت، ناب‏ترين و بى‏پيرايه‏ترين‏جريانى است كه ما را به تعاليم اسلام و سنت نبوى رهنمون‏مى‏گردد.

در طول تاريخ، از سوى اهل‏بيت، تلاش مستمر بوده تا جريان زلال‏مكتب و اتصال بى‏وقفه دين به رسول الله، محفوظ بماند. از سوى‏مخالفان اسلام و بدخواهان و كينه توزان اهل‏بيت پيامبر نيز، تلاش‏و توطئه پيوسته‏اى جارى بوده، تا اگر بتوانند، دين را بزدايندو اگر نتوانند، سرچشمه را بيالايند، تا در اقصى نقاط جهان و درامتداد تاريخ، جريان ناسالمى در بسترهاى فكرى و فرهنگى مكتب‏نبوى، وجود داشته باشد.

در عصر حاضر، ضرورت تاكيد و شديد بر حفظ مرام و خط اهل‏بيت،بيش از هر زمان، احساس مى‏شود. على‏رغم تحركات شيعه ستيزانه‏دهه‏هاى اخير، گام‏هاى مثبت و بلندى هم از سوى «مرزبانان حماسه‏جاويد» و مدافعان جوهره ولايت‏برداشته شده است. امام راحل(ره)

يكى از چهره‏هاى موفق اين عرصه فرهنگى است و «انقلاب اسلامى‏»كه يادگار آن قائد عظيم الشان است، در راستاى همان خط وفرهنگ به وجود آمد كه از «بعثت‏» و «غدير» و «عاشورا»سرچشمه مى‏گرفت.

امامان معصوم، در عرصه مجادلات كلامى و مباحثات دينى، پيوسته براصل «امامت‏» تاكيد داشتند و بر «غاصبانه‏» بودن تصدى‏ديگران اشاره مى‏كردند و از حسين‏بن على(ع) در كربلا گرفته، تاعلى‏بن موسى الرضا(ع) در خراسان، به وضوح مى‏فرمودند كه اين‏«امر» و خلافت و رهبرى از آن ماست كه ديگران ربوده‏اند و ما«احق‏» و شايسته‏تر و سزاوارتريم.

امام امت، با طرح «حكومت اسلامى‏» و «ولايت‏فقيه‏»، پيگيرهمان خطى بود كه در عصر حضور، به خلافت ائمه منتهى مى‏شد و درعصر غيبت، به حكومت فقيهان دين شناس ومتقى و آگاه مى‏انجاميد.

انقلاب اسلامى، ثمره همان مجاهدات ديرپا و مكتبى بود كه امام دراين عصر، با تاكيد بيشتر و وضوح و روشنى افزون‏ترى خواستارچرخش نظام جامعه بر «مدار» آن شد و آن قدر گفت و پاى فشرد،تا «جمهورى اسلامى‏» را از مرحله حرف وتئورى و ايده، به ظهورو عينيت و حاكميت رساند.

جلوه‏هاى احياگرى

در عصر امامان معصوم‏عليهم السلام ، پافشارى بسيار بر احياى‏عاشورا و بهره‏گيرى از اهرم نيرومند و فراگير و اثرگذار«مدايح و مراثى‏» بود. در واقع، همه حرفها و پيامهاى امامان‏در «حماسه كربلا» نهفته بود. آن شور ماندگار و خشم روزگار،هم تبيانى بر مفاهيم فكرى و تعاليم اجتماعى و سياسى‏اهل‏بيت‏عليهم السلام بود، هم آينه تمام نماى «مظلوميت‏حق‏» و«مهجوريت عترت‏». از اين رو حادثه كربلا به عنوان يك «شاخص‏»و مظهر حماسه و غيرت دينى و تكليف شناسى و مرزبانى و احياگرى‏امامان، در نظر همه معصومين مى‏درخشيد و يادآورى و تكريم وبهره‏گيرى از آن نيز در دستور كار «خط عترت‏» بود.

امام امت نيز هم در مرحله تاكيد بر احياى عاشورا، سنگ تمام‏گذاشت، هم خود با دميدن روح جديد به آيين سوگوارى و مراسم‏سنتى عزادارى ايام عاشورا، آن را حيات بخشيد، هم از جوهره ودرون مايه «عاشورا» در مراحل مختلف نهضت و پيروزى انقلاب وسالهاى دفاع مقدس و بسيج مردم بر ضد توطئه‏گران و انسجام ملت‏بر ضد تحميل بيگانه و سلطه استكبار، حد اكثر بهره بردارى راكرد.

عزادارى براى شهيدان، بخصوص سيدالشهدا، هم مايه بقاى نام وخاطره و آثار آن حماسه جاويد است، هم تاثير عاطفى و پيونددرونى ميان عزاداران و پيشوايان حق ايجاد مى‏كند و هم نوعى روح‏مبارزه با ستم را در مردم احيا مى‏كند. عنصر شعر و ادبيات درمرثيه خوانى به آن غنا بخشيده و موجب گسترش اين موج ميان‏توده‏هاى وفادار به خاندان پيامبر(ص) شده است. «تاثيرعاطفى‏»و گسترش «سريع‏»، دو ويژگى مهم در اشعار مرثيه است. مردم،اين شعرها و شعارها را مى‏خواندند و حفظ مى‏كردند و مجالس خودرا با آنها رونق مى‏بخشيدند. تعاليم عاشورا، از خلال همين مجالس‏دينى به نسلهاى بعدى منتقل شد و بزرگان دين نيز با استفاده ازمجالس حسينى و شور عزادارى، جريان زلال مكتب اهل‏بيت‏عليهم السلام‏را در ميان توده‏هاى مردم با ايمان، نگاه داشتند.

امام و خط «خون‏» و «اشك‏»

عاشورا، هم غيرت آفرين بود، هم اشك آفرين. جلوه حماسه از يك‏سو و گواه مظلوميت از سوى ديگر. تلاقى «خون و اشك‏» در حاثه‏كربلا، فرهنگ اهل‏بيت‏عليهم السلام را بعد حماسى و ولايى بخشيد.

امام امت نيز از هردو عنصر تاثيرگذار و موج‏آفرين بهره‏گرفت.

آنچه بيشتر بر آن تاكيد مى‏كنيم، روش و سيره امام نسبت‏به‏حادثه كربلا و برنامه‏هاى مردمى «عزادارى‏» است. امام امت‏فرمود:

«با اين هياهو، با اين گريه، با اين نوحه خوانى، با اين شعرخوانى، با اين نثرخوانى، مى‏خواهيم اين مكتب را حفظ كنيم،چنانچه تا حالا هم حفظ شده.» در همين زمينه، بازهم فرموده‏است:

«اين مجالسى كه در طول تاريخ برپابوده است و بادستور ائمه‏اين مجالس بوده است... ائمه اين قدر اصرار كردند به اينكه‏مجمع داشته باشيد، گريه كنيد، چه بكنيد، براى اينكه اين حفظمى‏كند كيان مذهب مارا.» پس مى‏توان گفت عزادارى براى‏سيدالشهدا، محور برنامه‏هاى «حفظ مكتب‏» بوده و دستاوردهاى‏آيين محمدى در سايه زنده نگه داشتن «فرهنگ اهل‏بيت‏» بوده است‏و براى شيعه، عزادارى يك «بعد سياسى‏» داشته است، يعنى همان‏زنده‏نگه‏داشتن روحيه مبارزه با ستم و تشكل انقلابيون شيعه بامحوريت كربلا و شهداى عاشورا. اينها علاوه بربعد تربيتى وسازندگى روحى و آشنايى با تعاليم دينى در ابعاد ديگر حيات فردو جامعه است. بى‏شك اصرار امامان شيعه بر حفظ اين شعائر، صبغه‏سياسى هم داشته است، از اين رو حساسيت‏خلفا و معاندان خط ائمه‏را به شدت در طول تاريخ برانگيخته است. امام راحل(ره) درتبيين اين بعد مسئله، بيانات كافى و شافى و ارزنده‏اى دارد كه‏به يك نمونه اشاره مى‏شود:

«يك مساله سياسى در كار بوده است. آن روز كه اين روايات‏صادر شده است، روزى بوده است كه اين فرقه‏ناجيه مبتلا بودند به‏حكومت اموى و بيشتر عباسى و يك جمعيت‏بسيار كمى يك اقليت كمى‏در مقابل قدرتهاى بزرگ.

در آن وقت، براى سازمان دادن به فعاليت‏سياسى اين اقليت، يك‏راهى درست كردند كه اين راه، خودش سازمان ده است... شيعيان آن‏وقت اجتماع مى‏كردند و شايد بسيارى از آنان هم نمى‏دانستند مطلب‏چه هست، ولى مطلب، سازماندهى يك گروه اقليت در مقابل آن‏اكثريت‏ها و در طول تاريخ اين مجالس عزا كه يك سازماندهى‏سرتاسرى كشورها هست، كشورهاى اسلامى هست، و در ايران كه مهدتشيع و اسلام و شيعه هست، در مقابل حكومتهايى كه پيش مى‏آمدند وبناى براين را داشتند كه اساس اسلام را از بين ببرند، اساس‏روحانيت را از بين ببرند، آن چيزى كه در مقابل آنها، آنها رامى‏ترساند، اين مجالس عزا و اين دستجات بود.» ناگفته نمانداين هدف و نتيجه و اين بعد حياتى و حساس، وقتى است كه امت‏مسلمان و انبوه عزاداران از جنبه «شكلى‏» آن بگذرند و به‏«محتوا» و «جهت‏» و حقيقت عزادارى برسند. و گرنه، اگرشعور، پشتوانه شور و احساس وعاطفه نباشد، اين‏گونه مجالس وشعائر و سنتها از محتوا تهى مى‏شوند و به تشريفاتى كم‏اثر يابى‏اثر تبديل شده، عاشورا و اربعين و مجالس و هيئتهاى عزادارى‏بى‏خاصيت مى‏گردند.

امامان شيعه، از اهرم گريه و سوگوارى و برپايى مجالس عزا وندبه استفاده مى‏كردند، تا مظلوميت‏حق و راه عاشورا فراموش‏نشود.

هر تجمع و تشكلى، بهانه و محور مى‏خواهد. محور تشكل هرچه‏مقدس‏تر، ژرف‏تر، و فراگيرتر باشد، آن تجمعات هم ديرپاتر وپربارتر خواهد بود. پيروان اهل‏بيت‏عليهم السلام با عشق و محبتى‏كه به اين خاندان داشتند و با سوز و گدازى كه در شهادتشان‏داشتند، بهترين زمينه را براى جمع شدن، ديدار و گفتگو، متشكل‏و منسجم شدن پيرامون خط فكرى و سياسى عاشورا و عترت داشتند.

اين برنامه‏ها به توصيه خود امامان‏عليهم السلام بود و آثار خودرا نيز در طول تاريخ نشان داد.

كربلا محور انقلابيون ضد ستم گشت. ستمگران حاكم براى زيارت كربلاو زائران حسينى و تجمع برسر تربت آن شهيد بزرگ، محدديت‏هايى‏اعمال مى‏كردند. اوج اين سختگيرى‏ها و فشارها در دوره متوكل‏عباسى بود. با همه آن رفتارهاى خشونت‏بار و ارعاب‏آور، هرگزعلاقه مردم گسسته نشد و نام و ياد مرقد حسينى از محوريت ومركزيت نيفتاد و كربلا و عاشورا همچنان سمبل وفادارى به مرام‏مقدس امامان‏عليهم السلام و خط «اسلام ناب اهل‏بيتى‏» باقى ماند.

حفظ شعائر و سنتها

مجموعه تعاليم و آداب و سننى كه با رهنمود ائمه يا انتخاب وعمر شيعيان در طول زمان بر محور «اهل‏بيت‏» شكل گرفته بود،ضامن انسجام و دوام و استمرار اين خط بود. به همين جهت‏مخالفان اين مرام، پيوسته با شبهه آفرينى و ايجاد شك و ترديدنسبت‏به مشروعيت‏يا فايده اين سنن و آيين‏ها، سعى در زدودن ياكمرنگ ساختن آنها داشتند.

در هر دوره به شكلى و توسط شخصى يا جريانى يا كتابى اين‏«تشكيك‏» مطرح مى‏شد و شبهه‏آفرينان، «شعائر» را زير بمباران‏سوء تبليغاتى قرار مى‏دادند.

طبيعتا رسالت مدافعان خط اهل‏بيت‏عليهم السلام ، تكريم آيين‏ها و«تعظيم شعائر» بود و انديشمندان دلسوز و محققان صاحب‏نظرنيز، در كنار اين حمايت، سعى در زدودن برخى تحريفها يابدعتهايى داشتند كه پيرايه شعائر گشته و دستاويز مخالفان شده‏بود.

گاهى هم برخى روشنفكران جو زده، در پى‏تغيير شيوه‏ها و قالب‏هابودند و در عزادارى خامس آل عبا هم «مدرنيسم‏» را اعمال‏مى‏كردند. در بحبوحه اين تحولات بود كه امام امت‏به عنوان يك‏نقطه خطر به اين پديده‏ها مى‏نگريست و بر اجراى آيين‏هاى سوگوارى‏به همان صورت «سنتى‏» پاى مى‏فشرد، تا نو انديشان به بهانه‏روز آمد كردن شيوه‏ها، اصل آيينهاى عاشورايى را از دست ملت‏بيرون نياورند.

جلوه‏هايى از اين شعائر را مى‏توان در منابر حسينى، جلسات وعظدينى و روضه‏خوانى، گريستن، سينه‏زدن، پرچم و علم و كتل،هيئتهاى زنجيرزنى و جمعيتهاى خانگى و محله‏اى، پوشيدن لباسهاى‏مشكى، سقايى، اطعام و احسان، و... در همه شهرها و روستاها وحتى خانه‏ها دانست. هريك از اينها به نوعى سربازگيرى جبهه‏حسينى است كه اين حركت و موج را در طول زمان زنده نگه داشته‏است.

عوض كردن شيوه و قالب، بى‏آنكه جايگزين بهتر ومناسبترى داشته‏باشد، به تدريج مايه از ميان رفتن همان صورت اوليه نيز مى‏شود.

از اين رو اصرار حضرت امام(ره) بر «عزادارى سنتى‏» بسيار بجاو هوشمندانه بود. وى فرمود:

«ما بايد حافظ اين سنتهاى اسلامى، حافظ اين دستجات مبارك‏اسلامى كه در عاشورا، در محرم و صفر، در مواقع مقتضى به راه‏مى‏افتد، تاكيد كنيم كه بيشتر دنبالش باشند. زنده نگه‏داشتن‏عاشورا با همان وضع سنتى خودش، از طرف روحانيون، از طرف خطبا،با همان وضع سابق و از طرف توده‏هاى مردم با همان ترتيب سابق‏كه دستجات معظم و منظم، دستجات عزادارى به عنوان عزادارى راه‏مى‏افتاد. بايد بدانيد كه اگر بخواهيد نهضت‏شما محفوظ بماند،بايد اين سنتها را حفظ كنيد.» راه انداختن هيئتها و دسته‏هانمودى از همان شيوه سنتى در عزادارى است كه اقشار عظيم‏ترى رابه اين كاروان وصل مى‏كند. حتى در مورد نحوه نوحه‏خوانى هم هرچه‏مردمى‏تر و سنتى‏تر باشد، علقه‏هاى كهن را استوارتر نگاه مى‏دارد.

ابوهارون مكفوف مى‏گويد: روزى خدمت امام صادق شرفياب شدم. حضرت‏فرمود، برايم (در سوگ سيدالشهدا) شعر بخوان. من نيز خواندم.

حضرت فرمود: نه، اين طور نه، بلكه همان گونه‏كه براى خودتان‏شعرخوانى مى‏كنيد و همان گونه كه نزد قبر سيدالشهدا مرثيه‏مى‏خوانيد. «لا، كماتنشدون و كما ترثيه عند قبره‏» آنچه درمحله‏هاى مختلف و شهرهاى كوچك و بزرگ و مساجد و تكايا وحسينيه‏ها تجمع‏هاى مردمى به صورت «هيئت‏» پديدآمده و مى‏آيد،نمونه‏اى از همين شيوه سنتى است كه بايد آنها را حفظ كرد،اينها نوعى همبستگى فكرى و روحى و جناحى مردم وفادار به شبكه‏عاشورايى امام حسين(ع) را نشان مى‏دهد و داراى آثار و بركات‏بسيارى است. حضرت امام(ره) در بيانات خويش، مكرر به تاثيراينها در حفظ و بقاى نهضت عاشورا و نيز نهضت اسلامى مردم ايران‏اشاره فرموده است. از جمله:

«شما گمان نكنيد كه اگر اين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجات‏سينه‏زنى و نوحه‏سرايى نبود، پانزده خرداد پيش مى‏آمد! هيچ قدرتى‏نمى‏توانست پانزده خرداد را آن طور كند، مگر قدرت خون سيدالشهداء.»

و اما امروز

امروز و در عصر حاكميت اسلام و ولايت در كشور امام زمان(ع)، باآنكه تلاش حكومت و نظام اسلامى براى پياده كردن احكام دين درسطح جامعه است، ولى تكليف گراميداشت عاشورا، و برگزارى پرشوراين مراسم و شعائر همچنان باقى است.

پيوند زدن دل و جان و عواطف و احساسات نسل امروز و كودكان ونوجوانان با اهل‏بيت پيامبر(ص) و شهداى كربلا، نقش بازدارنده‏آنان را نسبت‏به مفاسد دارد و «چراغ ياد» و «مشعل‏عزا»،آنان را در كوره‏راههاى زندگى، به حسين(ع) و كربلا مى‏رساند.

پيام عاشورا در بستر «ياد»، براى عصر حاضر نيز همين است كه‏حماسه‏هاى خونين و اميدبخش و انگيزه آفرين شهدا را زنده‏نگهداريم و بدين وسيله، «فرهنگ اهل‏بيت‏» روح و جانى تازه وبا نشاط داشته باشد، آن هم نه در محتواى كتابها و لابه لاى‏نوشته‏ها، بلكه در عمق جانها و وجدانها و «حيات عينى‏» شيعه.

درود برامام خمينى(ره)، احياگر فرهنگ اهل‏بيت و برافرازنده‏پرچم بلند «اسلام ناب محمدى.»

 

 

  
نویسنده : جواد محدثی ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

← صفحه بعد